یکشنبه ۰۳ بهمن ۱۳۹۵

تبلیغات

اختصاصی دانش روز: برای نخستین بار دانش روز گزارش می دهد:

ناگفته هایی از زندگی شهید حسین فهمیده

danesh آبان ۱۲, ۱۳۹۴ ۰
ناگفته هایی از زندگی شهید حسین فهمیده

در آستانه ۱۳ آبان و روز دانش آموز فرشته فهمیده مدیر آموزش و پرورش ناحیه ۲ کرج و خواهر شهید محمد حسین فهمیده ناگفته هایی از زندگی این شهید دانش آموز بیان کرد.

به گزارش دانش روز، فرشته فهمیده خواهر شهید محمد حسین فهمیده در گفتگویی اختصاصی با خبرنگار ما ناگفته های زندگی این شهید دانش آموز را اینگونه اعلام کرد: سال ۵۷ حسین فعالیت های اتقلاب خود را در ادامه حرکات ضد رژیم ادامه داد تا زمانیکه امام (ره) به میهن اسلامی بازگشت. دو روز قبل از بازگشت امام خمینی به ایران محمد حسین با وجود اینکه در شلوغی ها و تظاهرات حضور داشت تصادف کرد و طحالش پاره شد و در بیمارستان بستری شد. روز ورود حضرت امام محمد حسین عمل جراحی را انجام داد و اصرار داشت از بیمارستان خارج شده و با مراجعه به تهران مطمئن شوند که امام بازگشته است. دکتر اجازه مرخصی صادر نکرد اما محمد حسین رضایت نامه را امضا کرد و با برادرم شهید داوود به تهران مراجعه کردند تا از این موضوع اطمینان پیدا کنند.

فعالیت های محمد حسین ادامه داشت و در سال ۵۸ و تسخیر لانه جاسوسی حضور فعال داشت. سن خیلی کمی داشت و اگر به تصاویر محمد حسین دقت شود هنوز ۱۲ سالش نشده بود اما چهار شانه بود و همه تصور می کردند می تواند همه جا حضور داشته باشد چون قلدرانه امورش را انجام می داد و همیشه حالت مردانه به خودش می گرفت و من که خواهر کوچکترش بودم در ارتباط با امور منزل به مادر اجازه نمی داد کار کند و میگفت کار را من و خواهرم تقسیم می کنیم تا مادر استراحت کند و بتواند به بچه ها برسد.

همواره سعی می کرد به ما احترام به پدر و مادر را بفهماند و جذابیت و ابهت محمد حسین باعث میشد به حرف هایش گوش دهیم. من و خواهرم چون همیشه در کنار هم بودیم گوش به فرمان حسین بودیم. سال ۵۹ طبق معمول هر سال یک هفته قبل از مهر ماه می دیدیم که حسین در مراجعه به منزل تفنگ بادی شهید داوود را برداشته و حالت جنگ به خود می گرفت و شب ها زمانیکه برایش تشک و بالش می گذاشتیم نمی خوابید و می گفت: من اصلا روی تشک نمی خوابم چون بچه های ما لان روی خاک و خل و زمین می خوابند. شما نمی دانید بچه های ما کجا هستن؟ ۳۱ شهریور ماه اعلام شد که جنگ شروع شده و قبل از آن محمد حسین را پاوه پیدا کرده بودند و تحویل ما دادند.

می خواستند از مادرم امضا بگیرند که محمد حسین به واسطه سن کمش از شهر کرج خارج نشود اما حسین می گفت من نه اجازه می دهم مادرم امضا کند چون سواد ندارد و نه برگه ای را ممهور کند و هر جا که امام من دستور دهد من آنجا حضور دارم کسی نمی تواند مانع من شود، بچه نیز نیستم که بغل پدر و مادرم باشم. روز اول مهر ماه ما را روانه مدرسه کرد و خودش به منزل بازگشت و به بهانه فوتبال از خانه خارج شد. برادر کوچکترم محمد حسن علاقه شدید به حسین داشت. حسین هنگام رفتن حسن را بیرون برده و برایش خوراکی خریده و به وی گفته بود سه بار به من بگو خداحافظ!!! و خداحافظی کرده بود.

زمانیکه حسن را دیدیم، گریه می کرد گفتیم چه اتفاق افتاده؟ گفت داداش حسین سه بار از من خداحافظی گرفت و رفت. البته این اتفاق برای ما عادی بود چون حسین یکباره می رفت و ده روز پیدایش نمی شد و دوباره او را پیدا کرده و می آوردند. تبریز، کردستان و هر جایی که اسمش را می دادیم بین گمشده ها به دست ما می رساندند. این سری ۲۴ روز گذشت و خبری از محمد حسین نشد. همه ما نگران بودیم، یک شب مشغول خوردن شام بودیم که به یکباره رادیو برنامه را قطع کرد، البته ناگفته نماند قبل از اینکه حسین بخواهد به جبهه برود به دوستش گفته بود ۲۰ عدد نان برای مادرم میخری و دوچرخه ام را به خانه ما ببر و به مادرم بگو مرا حلال کند که من میروم لب مرز! آن موقع نمی گفتند جبهه بلکه می گفتند لب مرز. حسین اتاقکی برای ما داخل حیاط درست کرده بود پتو گذاشته و چراغ زده بود و به ما گفته بود اگر آژیر قرمز کشیدند از هیچ چیزی نترسید چراغ ها را خاموش کنید و تا زمانی که آژیر سفید دادند رادیو را همیشه در دست داشته باشید و خبرها را از رادیو بگیرید.

ما نمی دانستیم که حسین می رود اما آمادگی لازم برای هر کاری را برای ما مهیا کرده بود، پس از ۲۴ روز همه سر سفره شام بودیم، شام می خوردیم که رادیو برنامه اش را قطع کرد و اعلام کرد نوجوان ۱۳ ساله ای زیر تانک دشمن رفته و تانک را منهدم کرده و خودش شربت شهادت نوشیده است. لقمه از دست مادرم افتاد و گفت این حسین بوده! همه ما با تعجب نگاهش می کردیم که پدرم به مادر گفت حسین؟ حسین که چنین کاری نمی کند خانم. حسین اینجاست و به او اجازه نداده اند که برود اما مادرم گفت بخدا قسم بچه من بوده چون من بچه خودم را می شناسم.

برادرم شهید داوود خیلی ناراحت شد و گفت: مادر شما هر کسی زیر تانک می رود می گویید حسین است! من فردا هر کجا باشد حسین را برایت پیدا کرده و به دستت می رسانم. اما مادر گفت: شما دیگر محمد حسین را نمی بینی. ما همه ان شب ناراحت بوده و از این مسئله دلخور بودیم و از فردای آن روز به دنبال حسین می گشتیم. یک هفته ۱۰روز گذشت و من داخل حیاط بودم، درس می خواندم و آماده می شدم برای رفتن مدرسه، س ظهر بود و دو نفر با پیراهن مشکی به منزل ما آمدند. به مادرم گفتم مادر ۲ نفر آمده اند پیراهن مشکی بر تن دارند. مادرم که چادرش را به کمر بسته بود و جارو می کرد چادر سر انداخته و با مراجعه به درب منزل یکی از آن دو آقا شناسنامه محمد حسین را درآورده و گفت حاج خانم این پسر را می شناسید؟ مادرم گفت: بله اقا شناسنامه بچه من دست شما چکار می کند؟ چون محمد حسین من شناسنامه اش را دست کسی نمی دهد اما آن اقا گفت: پسر شما زخمی شده و ما می خواهیم شما را به دیدار فرزندتان ببریم اما در جستجوی پدرش هستیم. مادرم زمین نشست و همان آقا که شهید مستوفی بود گفت: چیزی نشده، نگران نباشید اما مادرم گفت: من خواب بچه ام را دیدم چه اتفاقی برایش افتاده؟ ما نگذاشتیم مادرم اذیت شود و او را به خانه هدایت کردیم و خواهر بزرگترم مغازه پدرم را به آنها نشان داد.

در مغازه پدرم از محمد حسین تعریف کرده بودند که چقدر شجاع است و پدرم گفته بود اگراتفاقی برای پسرم افتاده من دلش را دارم و آنها اعلام کردند آن نوجوان ۱۳ ساله پسر شماست و فردا قرار است به خاک سپرده شود اما چون در جستجوی پدر و مادرش بودیم قصد داشتیم حضور داشته باشید. فردای آن روز یعنی ۸ آبان ماه پیکر نیمه سوخته محمد حسین چون نیمی از پیکرش باقی مانده بود در بهشت زهرا تحویل گرفتیم و در قطعه ۲۴ یعنی همانجا که خودش همیشه می گفت به خاک سپردیم.

این افتخار نصیب خانواده شد و پس از ۱۷ سال ما موفق شدیم همرزمان شهید را پیدا کرده و با آنها صحبت کنیم. اینکه چه اتفاقی برای محمد حسین افتاده و اینکه زیر تانک رفته به چه شکل بوده است. برای ما نیز جای سوال بود و همیشه بچه ها از من سوال می کردند که زیر تانک رفته است یعنی چه و برای ما توضیح بدید. مادر شهید احمد بختیاری یکی از کسانی بود که پس از ۱۷ سال اولین نفری بود که وارد منزل ما شد، زمانیکه داخل خانه شد در و دیوارهای خانه را شروع به بوسیده و گره کرد البته ایشان نیز فوت کرده اند. ما حس می کردیم ورود این مادر همراه با عطر خاصی بوده و حال و هوای دیگه ای به ما داد و ما گفتیم چون همرزمان محمد حسین هستند شاید چنین حسی به ما دست داده است.

مادر شهید به کیفش دست می زد و ان را این طرف و آنطرف می کرد و گفت: من چیزی از محمد حسین دارم و ۱۷ سال آن را نگاه داشته ام و نمی دانم آن را بدهم یا خیر؟ همه ما متعجب بودیم که از محمد حسین آن خانم چیزی نگاه داشته! در کیفش را باز کرد و چفیه محمد حسین را درآورد، چفیه نارنجی رنگی که مادرم هنوز آن را دارد از آن استفاده می کند. زمانیکه مادر شهید چفیه را از کیفش درآورد مادرم شروع به گریه کرد و گفت این چفیه دست شما چه می کند؟ و ایشان گفت: شهید بختیاری خیلی سراغ شما بودند تا شما را بیابد و من از وی خواستم این شهید گناه دارد و اینگونه نباید شود اما شهید گفت من به محمد حسین قول داده ام.

شب قبل از شهادت اصرار کرد روی دست من بخوابد، چفیه اش را روی دست من چهن کرد و سرش را روی دستم گذاشت و گریه کرد، به او گفتم حسین تو که مرد هستی چرا گریه می کنی؟ اما حسین گفت: دلم برای مادرم خیلی تنگ شده و دوست دارم برگردم و یکبار دیگراز وی خداحافظی کنم و دیگر به منزل باز نگردم اما می خواهم چهره مادرم را ببینم. این موضوع باعث شده بود شهید بختیاری پس از شهادت محمد حسین ما را پیدا کرده و امانت را به دست پدر و مادر رساند. اتفاقاتی که قبل از شهادتش رخ داده بود را دوستان محمد حسین برای ما تعریف کردند و می گفتند خیابان ۸ متری و کوچکی بود که باید مراقب می بودند که آن محوطه را نگاه دارند خرمشهر به دست نیروهای عراق نیفتدو نیروی زیادی نداشتند، وقتی که شروع به دفاع می کنند دوست حسین به نام محمد رضا شمس به شهادت می رسد کسانی که اطراف بودند می گفتند ما محمد حسین را دیدیم که به سمت تانک رفت چون نارنجک حتما باید به زیر تانک زده می شد تا موجب انفجار شود و کاری که محمد حسین انجام داد قلبا بوده یعنی شاید عشق به امام و دینش و قدمی که برداشت به سمت تانک و حتی تیر می خورد زمانیکه زیر تانک رفت بچه ها فکر می کردند خودش را نجات داده اما بعد از صدای انفجار شهید بختیاری می گوید بگردید و حسین ریزه را پیدا کنید، چون کوچک و خیلی زبل بود در جبهه به او حسین ریزه می گفتند، زمانیکه که او را پیدا نمی کنند شهید بختیاری را کنار تانک نیمه و در جوار جسد می بینند که حسین به شهادت رسیده است و پیکر را به دست ما می رسانند.

اینکه گفتم قطعه ۲۴ را خودش می گفت یکی از خاطرات مادرم هست که چهلمین روز شهادت محمد حسین مراجعه کردیم تا سنگ قبر حسین را برای مراسم بگذاریم مادرم گفت این نوشته روی سنگ را برای من بخوانید ببینم چه نوشته؟ من اشعار و … را خواندم و گفتم قطعه ۲۴ ردیف ۴۴ شماره ۱۱! گفت بگردید ببینید آقاط طالقانی اینجا به خاک سپرده شده؟ نگاه کردم و گفتم بله مادر اتفاقا چند قدمی اینجاست. مادرم شروع به گریه کردن کرده و از وی سوال کردیم جواب نداد. چند روزی که گذشت مادرم گفت: مشغول جارو کردن بودم دیدم کسی داخل آشپزخانه شد صدای در را که شنیدم صدا زدم حسین؟ جواب نداد. در آشپز خانه را که باز کردم پرید بغلم و گفتم حسین کجا بودی؟ گفت: سر قبرم. خندیدم و گفتم مگر قبر تو داخل آشپز خانه است؟ گفت: نه مادر قبر من بهشت زهراست قطعه ۲۴ کنار قبر آقای طالقانی است.

گفتم حسین جادر اینقدر بهشت زهرا بهشت زهرا می کنی یکبار مرا بهشت زهرا ببر ببینم چه شکلی است؟ گفت مادر آنقدر بهشت زهرا بروی که خسته شوی. ما افتخار داشتیم که پس از شهادت محمد حسین سه سال بعد گل دیگری تقدیم انقلاب کرده و شهید داوود هم به جمع شهدا پیوستند و تقریبا دو سه قدمی محمد حسین به خاک سپرده شدند. ما هر هفته به همراه پدر و مادر سر قبر آنها می رفتیم. اما الان بواسطه میانسالی نمی توانند هر هفته مراجعه کنند. مادرم می گوید: حسین گفت آنقدر بروی که خسته شوی اما کسی نیست که مرا ببرد که هر روز به بچه ها سر بزنم.

حسین وصیت نامه نداشت، شهید داوود وصیت نامه داشت و در پایان وصیت نامه اش نوشته بود که حتما مرا در کنار برادرم به خاک بسپارید که پدر و مادرم کمی در کنار قبر من و کمی درکنار قبر برادرم با ما درد و دل کنند آخر وصیت نامه اش هم نوشته بود بارالها در رهت هر کس بمیرد زنده است/ زندگی بی عشق تو ننگ است/ ولی با عشق تو ارزنده است/ حاضرم در راه دین از تن جدا گردد سرم/ من بمیرم باک نیست اما بماند رهبرم.

هیچ چیزی از جبهه دست ما نرسید اما دست خط هایش در موزه شهدا تهران وجود دارد و تصاویری که در وسایلش پیدا کردیم به نمایشگاه مبدل کردیم. حسین خصبا جداگانه ای از همه ما داشت و خاص بود. آنقدر بزرگ منشانه برخورد می کرد و نمی توانم آن را به تصویر بکشم اما بزرگ مرد کوچک مصداق بسیار خوبی برای محمد حسین بود چون در خاطر دارم برای اینکه کمک خرج پدرم باشد و در حالیکه ۱۲ سال داشت روبروی خانه چادر زده بود و هندوانه می فروخت! زمانیکه به او می گفتیم چرا این کار را انجام می دهی؟ می گفت هم می خواهم روبروی خانه باشم و مراقب شما باشم هم اینکه به پدر و مادرم کمک کنم.

یادم می آید که… سال ۱۳۵۷ تازه به شهر کرج نقل مکان کرده بودیم. انقلاب اسلامی در شرف پیروزی بود، من کوچک بودم و محمد حسین در کمیته های مختلف فعالیت داشت. حسین من و خواهرم را در مدرسه سید جماالدین اسد آبادی ( داخل آسیاب برجی – میدان شهید فهمیده – داخل خیابان والفجر) ثبت نام کرد. در این دوران همه در بهبوحه انقلاب بوند، تظاهرات می کردند و مواقع حکومت نظامی ساواک بود.

اول مهر من و خواهرم به همراه محمد حسین روانه مدرسه شدیم خواهرم دو سال از من بزرگتر بود ، ما روسری پوشیده بودیم و در ورودی مدرسه ناظم روسری را از سر من و خواهرم کشید و در سطل آشغال انداخت و اشاره کرد که باید یقه و تل داشته باشیم، البته کتک هم خوردیم و محمد حسین رفته بود و از قضیه خبردار نشد.

با گریه وارد مدرسه شدیم و ساعات اول برای ما سخت بود، آن زمان حجاب هنوز به مدارس نیامده و هنوز در مدرسه باید یقه و تل می گذاشتیم و موها را شانه میزدیم. بعد از بازگشت از مدرسه سر کوچه حسین ایستاده بود گفت روسری ات کجاست؟ گفتم روسری را از سرما کشیدند. محمد حسین ابتدایی را تمام کرده و اول راهنمایی می رفت. روز سوم مهر همراه ما به مدرسه آمده و در ورودی مدرسه دوباره ناظم روسریم را می خواست. برادرم گفت: به روسری دست نزن، ما قمی هستیم و خواهران من باید بدانند که برای چه روسری می پوشند و حجاب خواهرانم شخصیت و وقار ماست و کسی حق برداشتن روسری از سر خواهران من ندارد. گره روسری ما را محکم کرد و گفت داخل مدرسه بروید. از آن روز به بعد ناظم دیگر ما را اذیت نمی کرد و تنها کسانی که داخل مدرسه روسری در سر داشتند من و خواهرم بودیم.

محمد حسین همیشه مراقب بود کوچکترین خدشه ای به ایمان و حجابمان وارد نشود، داغ فرزند بسیار سخت است و کسی نمی تواند آن را تصور کند و لحظه هایی که مادر من شبها گریه می کرد و کنار قبر بچه ها اشک می ریخت و ناراحت می شود و روبروی عکس آنها می نشیند و یا خود بندهدرد دلی که با برادرانم می کنم با هیچ کسی ندارم حتی با همسرم! چرا که با ما گویا صحبت می کنند و اینکه بگوییم چرا رفتند نیست چون همیشه کنار ما هستند ما همیشه در محرم ۲۱ شب مراسم داریم و پدرم می گوید فرزندان کنارم هستند. بالاترین افتخار برای هر خانواده ای این است که فرزندش ر جامعه موثر باشد، شاید خیلی از نوجوان ها شهید فهمیده را در یک تانک، یک نارنجک و تکه تکه شدنش ببینند اما اگر برای آنها فرهنگسازی نشود و ترویج فرهنگ ایثار و شهادت به بچه های ما القا نشود مطمعنا از محمد حسین تنها همان سه کلمه در ذهن بچه می ماند.

بین ۳۰۰۰ دانش آموز در بندرعباس زمانی داستان زندگی محمد حسین را تعریف کردم و آخر صحبت هایم اعلام کردم شخصی که برای شما گفتم شهید محمد حسین فهمیده بود بچه ها اشک می ریختند و من قوت قلب پیدا می کنم که بتوانم این فرهنگ را بین همه ترویج دهم.

زمانیکه از حضرت امام سوال کردند که کسانی که می توانند پشتیبان شما باشند و از دین دفاع کنند چه افرادی هستند؟ ایشان فرمودند سربازان من در گهواره ها هستند و همین حس درونی حضرت امام باعث شد شخصی چون شهید فهمیده عاشق امام (ره) شده و با فرمان امام بسیج شده و بتواند به سمت جبهه ها رود. اعتماد امام به فرزندانش و به آنها اعلام می کند بسیج شوند باعث شد خیلی از افراد به سمت جبهه رفته و همان جوانی که خودش را روی مین انداخته و معبر باز می کند و سعی می کند راه را برای آزاد شدن قطعه ای از ایران باز کند یعنی اعتقاد داریم غیرت مردانگی جوانها موجب می شود نگذاریم گوشه ای از خاک ما به دست دشمن بیفتد.

امروز نیز با این شرایط معتقدم اگر رهبر معظم انقلاب لب تر کنند جوانانی غیرت مند را داریم که پیرو خط امام خواهند بود. گاهی فرزند خودم که ۲۴ ساله است می گوید فقط یکبار به من اجازه بدهید سوریه بروم. جوانان ما تحت فرمان رهبری بوده و جوانان با اینکه شهدا رفتند پیرو خط شهدا هستند.

سه شنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۴ - ۰۸:۱۹
کد خبر : 158843
بازدیدها: 447

پاسخی بگذارید »