پنجشنبه ۰۳ فروردین ۱۳۹۶

تبلیغات

کاش آن روز لعنتی به مدرسه نمی رفتم

danesheroz1 اسفند ۲۱, ۱۳۹۲ ۰
کاش آن روز لعنتی به مدرسه نمی رفتم

دانش روز: او علی پسر ناصر محمدخانی است. ۲۲ ساله؛ پسر ناصر محمدخانی که همه فکر می کردند قطر است اما برگشته ایران

به گزارش دانش روز، هفته نامه تماشاگران گفت و گوی مفصلی با پسر ناصر محمدخانی انجام داده و با او درباره فوتبال،روز قتل مادرش و… صحبت کرده که خلاصه ای از این گفت و گو را برای شما نقل می کنیم.

*من همش دارم حسرت می خورم که کاش من آن روز خانه بودم. کاش مدرسه نمی رفتم. با این که سنم کم بود، اگر بودم، زندگی طور دیگری می شد.

قضیه این بود که آن شب خاله مهنوش و خاله ساغر با بچه هایشان خانه ما بودند.قرار بود فردایش برویم بیرون.من هم آن روز کمی کسل بودم. حالم خوب نبود. نمی خواستم بروم مدرسه. مامان گفت برو زود می آیم دنبالت که برویم بیرون. همه بچه ها هم رفتند مدرسه. من هم آخرش گفتم اشکالی ندارد. می روم. اتفاقا همان روز بود که من دوباره در تیم منتخب تهران قبول شدم. خوشحال آمدم خانه و گفتم مامان را سوپرایز کنم که دیدم یکی جلوتر از من زندگی ام را سوپرایز کرده است.

*من اولین نفری بودم. کلید داشتم ولی کلیدم داخل قفل نمی رفت. حدود یک ساعت جلو در بودم. هر چه در می زدم کسی در را باز نمی کرد. کیفم را گذاشتم و از لبه دیوار بالا رفتم و از پنجره اتاقم وارد خانه شدم.

من همیشه شب ها پنجره را باز می گذاشتم. رفتم اتاق خودم دیدم خانه ریخت و پاش است. چیزی نفهمیدم. فکر کردم خدمتکارمان آمده است. بعد مادرم را صدا زدم. دیدم فایده ندارد. کسی جوابم را نمی دهد.رفتم سمت اتاق اسباب بازی ها. بعد رفتم به سمت تراس.دیدم ریخت و پاش است. یک سیگار هم کف تراس افتاده بود. فکر کردم که نه مامان سیگاری است و نه خدمتکارمان.پس سیگار برای چی اینجاست؟ یک کم ترسیدم. برگشتم دیدم مامانم توی راهرو افتاده با یک چیزی رویش را پوشانده بودند.

اول چیزی نفهمیدم بعدا که برگشتم تازه خون را دیدم آن موقع تازه متوجه شدم.

*بابای من بیشتر چوب رفاقتش را خورد.من نمی گویم بابا اشتباه نکرده است ولی خوب یک سری کارهایش از روی ندانم کاری بوده است. یک سری از کارهایش به خاطر رفیق بازی هایش بود. مطمئنم بابا زندگی امان را خیلی دوست داشت.

منبع : دلگرم

چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۲ - ۱۵:۲۷
کد خبر : 98021
بازدیدها: 406

پاسخی بگذارید »