جمعه ۰۱ بهمن ۱۳۹۵

تبلیغات

وقتی تویوتاهای جبهه هم پانکی شدند

28 danesheroz خرداد ۳, ۱۳۹۲ ۰
وقتی تویوتاهای جبهه هم پانکی شدند

یه روز تو خیابون راه می رفتم دیدم رو دیوار مسجد محل نوشتن «جبهه دانشگاه آدم سازی است» زد به سرم بیام اینجا شاید افاقه کرد؛ انگار از این تنور جبهه‌ام نونی واسه ما گرم نشد

به گزارش دانش روز ،  مسعود ده‌ نمکی در وبلاگ شخصی خود نوشت:

*شبه خاطرات/وقتی تویوتاهای جبهه هم پانکی شدند

حاج امینی و حکیم سوری داشتند سوار ماشین تویوتا پانکی می‌شدند تا خودشان را زودتر به سنگر محور یعنی سنگر فرماندهی در نزدیک‌ترین نقطه به شاخ شمیران برسانند و از آنجا فرماندهی نیروها را در برابر حمله دشمن ادامه دهند؛ تویوتاهای تازه خریداری شده از ژاپن که سال‌های آخر جنگ وارد جبهه شد شکل و شمایل شیک‌تری داشت به خاطر همین به آنها تویوتا پانکی می‌گفتند؛ حیف این ماشین که تازه جایگزین تویوتا کبریتی گردان شده بود زیر آتش دشمن سوراخ سوراخ بشود.

در سوی دیگر، مجید تازه سفره دلش باز شده بود و داشت از علت درگیری‌اش با فرمانده گروهان خود برایم می‌گفت؛ می‌خواست به نوعی ثابت کند حق با او بوده و تا آخر، حرف و نصحیت‌های مرا گوش داده و سعی کرده با خلقیات این فرمانده گروهان و معاونش کنار بیاید؛ مجید گفت: داشتیم با بچه‌ها از پایین تپه «مهدی» چند تا دبه ۲۰ لیتری آب واسه رفقا می‌بردیم که این بابا جلومو گرفت و گفت که سهمیه شما تموم شده و از این حرف‌ها؛ بعدشم یقه به یقه شدیم و فحش و فحش‌‌کاری.

ازش پرسیدم اینکه می‌گن چاقو! ببخشید تیزی درآوردی واسش راسته؟!

نگاهی بهم کرد و زیر لب خندید و گفت: دایی مسعود تو دعوا حلوا که خیرات نمی‌کنن.

بهش گفتم: والله اوضاع رو خیلی خراب کردی، منم به خاطر دفاع از شما دیگه تیغم پیش فرماندهی نمی‌بره، انگار قسمت نیست بقیه کار و با هم باشیم.

مجید شونه‌هاش رو بالا انداخت و گفت: خیالی نیست! شما دیگه خودتو خرج ما نکن؛ می‌ترسم اگه یه بار دیگه چشمم تو چشم این بابا بیافته یا اون کار دست من بده یا من کار دست اون، طوری نیست اما من جور دیگه‌ای فکر می‌کردم!

گفتم: داداش مجید چه جور دیگه‌ای فکر می‌کردی؟ بگو تا من هم روشن بشم!

گفت: حقیقتش این آدمه که باید آدمو آدم کنه!

ازش پرسیدم: نفهمیدم چی می‌خوای بگی!

مجید گفت: یه داداش داشتم که خدا رحتمش کنه شهید شده تو محل همه روی اون یکی داداش من خیلی حساب می‌کردند؛ جفتمون از یه خون و خونه بودیم اما اون مثل شماها فاز بالا می‌زد؛ آخرشم اومد جبهه و شهید شد؛ با خودم گفتم آدم که نباید فقط حتماً فاز بالا بزنه یا شهید بشه تا روش حساب کنن من هم یه کاسبی دبش راه می‌اندازم بعد برمی‌گردم می‌آم زن می‌گیرم؛ آخه خاطرخواه یکی بودم خونواده طرف دنبال یه آدم فاز بالا بودند نه لوطی! واسه همین رفتم ژاپن کلی کار کردم و پول در آوردم؛ اما باز دختره رو به من ندادن.

یه روز تو خیابون راه می رفتم دیدم رو دیوار مسجد محل نوشتن «جبهه دانشگاه آدم سازی است» زد به سرم بیام اینجا شاید افاقه کرد؛ انگار از این تنور جبهه‌ام نونی واسه ما گرم نشد.

یک مقداری با خودم فکر کردم و گفتم: داداش مجید همه آدم‌ها یه جور نیستن، شهید رجایی یه جمله بالا سرش تو دفترش زده بود که «اشتباه من را به پای مکتبم نگذارید» حالا جبهه هم همه‌ جوره آدم داره هم خوش‌ اخلاق و هم بداخلاق؛ الانم طوری نشده برگشتی تهران منم اگه از این پاتک عراقی‌ها جون سالم در بردم می‌آم پیش هرکسی تو بگی و باهاش حرف می‌زنم!

مجید همین طوری که داشت به حرفام گوش می‌داد و با نوک کارد کوچیکش با تراوزهای سنگر ور می‌رفت نگاهی به تویوتای گردان انداخت و گفت: مثل اینکه رؤسا کارت دارند!

حاج سوری با ماشین جلو پام ایستاد حاج امینی هم کنار اون نشسته بود؛ موقع رفتن رسیده بود؛ با مجید روبوسی و خداحافظی مفصلی کردیم؛ سوری از صمیمت بین من و مجید زیرلب می‌‌خندید؛ انگار می‌خواست مجید خنده‌هاشو نبینه؛ چون هرچی باشه مجید دیگه اخراجی گردان بود و باید برمی‌گشت عقبه و تسویه حساب می‌گرفت.

حتی شاید اگر فرمانده گروهان ازش شکایت می‌کرد؛ یه جورایی دفتر قضایی و دادگاه هم منتظرش بود؛ اما الان شرایطی نبود که بشه به این چیزها فکر کرد؛ چند نفر دیگه از بچه‌ها هم که فهمیدند داریم می‌ریم سمت خط مقدم خودشونو به ماشین رسوندند تا ازفیض درگیری با دشمن محروم نشند؛ حتی اونایی که برای حموم یا مداوا به عقب اومده بودند سوار شدند و تویوتا حرکت کرد؛  مجید وسط جاده‌ هاج و واج و کوله پشتی به دست همین‌طوری ما رو نگاه می‌کرد…

جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۲ - ۰۰:۳۳
کد خبر : 19944
بازدیدها: 536

پاسخی بگذارید »