سه شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۵

تبلیغات

وقتی بابام کوچک بود!

danesheroz1 مرداد ۱۱, ۱۳۹۲ ۱
وقتی بابام کوچک بود!

دانش روز: «وقتی بابام کوچک بود» نوشته علی احمدی با تصویرگری رودابه خائف توسط انتشارات آفرینگان منتشر شده است

به گزارش دانش روز،«وقتی بابام کوچک بود» یک مجموعه دو جلدی نوشته علی احمدی است که در جلد اول آن، بابا به شکار یک هیولای بزرگ می‌رود. ما داستان بابا را زمانی که بچه بوده، می‌خوانیم. این بابای شجاع که به جنگ هیولا رفته، از ترس، از صبح تا شب پیش مامانش می‌خوابد. همچنین با روایت ماجراهای دیگر، با کودکی و زمانی که بابا بچه بود، آشنا می‌شویم.

«بابای شما وقتی کوچک بود، چه کار می‌کرد؟ بابای من وقتی کوچک بود، صبح یک روز بهاری سر میز صبحانه، داشت دو لپی نان و پنیر و چای می‌خورد که مامانش گفت: بچه، مگه از قحطی دراومدی؟! چه خبرته؟! یواش بخور… بابام که دهانش پر بود و نمی‌توانست حرف بزند، به زور یکی از لقمه‌ها را قورت داد و گفت: مسابقه خوردنه. من باید برنده بشم… مجموعه وقتی بابام کوچک بود، قصه کوچکی بابای من و شاید بابای شما باشد!»

«وقتی چهره اخموی پدر و مادرها را می‌بینیم، یا وقتی با «نه»‌ های قاطع آنان در برابر خواسته‌های بچه‌ها روبه‌رو می‌شویم، وقتی آنها در برابر بازیگوشی‌ها و شیطنت‌های بچه‌ها موضع می‌گیرند و مدام درس اخلاق به گوش‌ها می‌خوانند و تمام هدف‌شان این است که بچه‌هایی آداب‌دان داشته باشند، این سوال پیش می‌آید که آیا این مروّجان تربیت و آداب هرگز کودک بوده‌اند؟ تصور چهره کودکی‌شان سخت است مگر به مدد آلبوم های عکس یادگاری که باز هم این چهره اخمو با آن بچه تخس توی عکس همخوانی ندارد.

همه این مقدمه را گفتیم تا کتاب «وقتی بابام کوچک بود» را معرفی کنیم. کتابی که مجموعه‌ای از شیطنت های کودکی یک پدر به روایت پسرش است. شیطنت‌های پدر وقتی کوچک بود منجر به خرابکاری‌ها و وقایعی می‌شود که هر کودکی از تصور آن می‌خندد و هر بزرگسالی آن را تقبیح می‌کند. شاید بشود گفت قصه‌های این مجموعه همدستی نویسنده با کودکان است در افشای اسرار کودکی‌های پدران سخت‌گیر و قانونمند که تاب شیطنت پسرانشان را نمی‌آورند و گاهی خدای ناکرده به تنبیه هم متوسل می‌شوند. با قصه‌های این کتاب که ساده هستند، می‌توان به دوران کودکی و آرزوهای آن دوران فقط برای لحظه‌ای سفر کرد.»

«دکتر بی‌اعصاب»، «حمام عمومی»، «پیراهن»، «تمیز باش، عزیز باش»، «پنچ‌میچ»، «پرورشگاه»، «بازارچه خوشمزه»، «بابام مدادرنگی نداشت»، «سیرک» و «آقای دزد چرک و کثیف» عنوان ۱۰ داستانی است که در جلد دوم این مجموعه روایت شده‌اند.

قسمتی از یکی از داستان‌های این کتاب را می‌‌خوانیم:

وقتی بابام کوچک بود، توی یک روز قشنگ بهاری، توی اتاق دراز کشیده بود و هی شکمش را تکان تکان می‌داد و به صدای قُلپ قُلپ شکمش می‌خندید، آخه بابام یک شیشه شیر بزرگ را یک‌نفس خورده بود و شکمش مثل بشکه شیر باد کرده بود. همینطور که بابام داشت شکمش را می‌مالید، یکدفعه دید که مورچه‌ها دارند از زیر فرش درمی‌آیند و می‌روند توی سوراخ پشت کمد. بابام با خودش گفت: یعنی کجا دارن می‌رن؟

بابام چشمش را چسباند به سوراخ کمد و توی کمد را نگاه کرد، اما آن تو تاریک بود و هیچ چیز معلوم نبود. برای همین با هزار زور و زحمت تخته پشت کمد را گرفت و کشید و یک کمی بازش کرد،‌ بعد هم کله‌اش را کرد توی کمد و دید که مورچه‌ها رفته‌اند توی پاکت آبنبات‌هایی که مامانِ بابام قایم کرده بود. بابام تا دید مورچه‌ها دارند تند و تند آبنبات می‌خورند، گفت: «آخ جون آبنبات!» برای همین تخته را ول کرد و پاکت آبنبات را چسبید. اما چشمتان روز بد نبیند، تخته مثل فنر برگشت و خورد توی سر بابام. بابام که کله‌اش لای تیر و تخته‌ کمد گیر کرده بود شروع کرد به جیغ زدن.

مامان بابام که از جیغ بابام هول کرده بود، بدو بدو آمد توی اتاق و وقتی بابام را دید که پشت کمد لباس‌ها افتاده، فوری پاهای بابام را گرفت و کشید. کله بابام خرت و خورت صدا داد و با هزار بدبختی درآمد. بابام که حس می‌کرد گردنش دراز شده، شروع کرد به گریه کردن و جیغ زدن که: ای وای، مورچه‌ها آبنباتامو خوردن… مامان بابام در کمد را باز کرد و آبنبات‌ها را درآورد و با اخم گفت: مورچه‌ها نمی‌فهمن کمد در داره، تو هم نمی‌فهمی بچه…!؟ بابام ابروهایش را داد بالا و سرش را انداخت پایین و شروع کرد با شستِ پایش با گل‌های فرش بازی کردن…

این کتاب با ۱۱۰ صفحه مصور، شمارگان هزار و ۶۵۰ نسخه و قیمت ۴ هزار و ۵۰۰ تومان منتشر شده است.

منبع:مهر

 

جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۹۲ - ۲۱:۴۹
کد خبر : 45890
بازدیدها: 568

یک دیدگاه »

  1. علی احمدی مهر ۱۹, ۱۳۹۵ در ۱۰:۲۰ ق٫ظ - Reply

    کتاب “شهرداران ولز چگونه می میرند” کشور ولز در جنوب غربی جزیره ی بریتانیا قرار گرفته است. ولز صاحب مردمی خونگرم و متهور است که به زبان ولزی صحبت می کنند و داشتن قریب به چهار صد قلعه در این وسعت، نشان از شجاعت و دلیری این مردم دارد. مجموعه داستان شهرداران ولز به زمانی بعد از جنگ جهانی دوم برمی گردد.
    زمانی که در آن، از طرف دولت مرکزی افرادی بنام شهردار و بصورت انتصابی به نقاطی در کشور ولز فرستاده می شدند. این افراد که در واقع حاکمانی بی چون و چرا بودند که با سوءاستفاده از ضعف حکومت مرکزی که به تازگی از جنگ رها شده بود، با این تفکر به ولز می آمدند که هرچه بیشتر به برداشت از داشته های کشور ولز اعم از مواد معدنی، جنگل و یا هر چیز دیگری بپردازند. این شهرداران تربیت شده بودند تا هیچ ارتباط روحی و یا همزاد پنداری با مردم محلی پیدا نکنند زیرا که باید در حداقل زمان ممکن به حداکثر سواستفاده از تمام داشته های ولز می رسیدند.
    درست است که دولت میرکزی برای شهر ولز شهردار می فرستد و آنها در ولز درخت بردگی و به یغما بردن دارایی های سرزمین ولز را می کارند اما مردم ولز نیز تبر جنگ و آزادی را تیز می کنند. دولت مرکزی باز هم شهردار می فرستد اما اینجا ولز است و درختهای شهرداری ریشه نمی دوانند.
    مردم ولز تلنگری اند برای تمام شهرداران دنیا
    به بخشی از داستان ” فاضلاب آقای شهردار” توجه کنید
    یک روز صبح زود وقتی پرستار برای سرکشی به اتاق آقای شهردار رفته بود متوجه شده بود که شهردار همانطور که زیر تخت قایم شده بوده سکته کرده و مرده است. پرستار گفته بود که روی زمین ردپای چند موش دیده است.
    از توی یقه ی لباس شهردار یک دفترچه کوچک پیدا کردند که در آن نوشته شده بود: به دستور موش بزرگ، موشها لباسهای مرا پاره پاره کردند و مرا نیمه لخت به اتاق بچه موشها بردند، هزاران بچه موش با چشمهای بسته و بدن قرمز رنگ و بدون مو آنجا بودند و من مجبورم به آنها غذا بدهم و زیرشان را تمیز کنم و گرنه به من غذا داده نمی شود. اگر یکی از بچه موشها را لگد کنم و او جیغ بزند، تمام بچه موشها شروع به جیغ زدن می کنند و آنقدر جیغ می زنند که سرسام می گیرم. برای همین باید در سکوت تمام و با دقت کار کنم . غذای بچه موشها توی یک گودال از راه سوراخی در دیوار ریخته می شود که شامل گوشت گندیده ی حیوانات مرده و تکه های پوسیده گیاهان است این غذا خیلی بدبو و چسبناک است و به تن من می چسبد، گاهی نوزادان انگشتان مرا بجای غذا گاز می گیرند و من مجبورم دهانم را بگیرم و گرنه با کوچکترین صدا باز آنها جیغ میزنند و آن روز از غذای من خبری نیست. گاهی اوقات موش بزرگ به داخل اتاق می آید و صدها بچه موش جدید می آورد و موشهای بزرگتر را می برد و به من نگاه می کند و چشمانش برق می زند و من از این برق می ترسم زخمهای تنم عفونت کرده است و از آنها چرکی زرد رنگ بیرون می آید گاهی سرم گیج می رود و چشمانم سیاهی می رود و زمین می خورم.
    این کتاب توسط علی احمدی تالیف و در نشر موج به مبلغ ۶۵۰۰ تومان به چاپ رسیده است.
    از این مولف قبلا مجموعه کتاب “وقتی بابام کوچک بود” چاپ شده است.

پاسخی بگذارید »