دوشنبه ۰۷ فروردین ۱۳۹۶

تبلیغات

وصیت‌ نامه عجیب یک شهید دانش آموز

danesheroz1 آذر ۱۲, ۱۳۹۲ ۰
وصیت‌ نامه عجیب یک شهید دانش آموز

دانش روز: علی در قسمت اول وصیت‌ نامه‌ اش خیلی عجیب نوشته شده بود؛ گفته بود من کی هستم که وصیت نامه بنویسم؛ اگر قرار است مردم به وصیت عمل کنند

به گزارش دانش روز، علیرضا عبداللهیان متولد۱۳۴۵ محصل دوم دبیرستان در رشته ریاضی بود و علاوه بر این رشته درس حوزه می خواند که در عملیات رمضان سال ۶۱ جاوید الاثر شد. و علی عبداللهیان نیز متولد ۱۳۴۹ محصل دوم دبیرستان در رشته ریاضی درس می خواند که در عملیات کربلای ۵ سال ۶۵ به درجه رفیع شهادت نائل شد.

alialireza-abdollahian 10

در دیداری که با خواهر دو شهید برجسته استان انجام شد، خانم عبدالهیان مدیر مدرسه معارف استان چهار محال و بختیاری زنی خنده رو، مشتاق و حساس بود که خیلی آرام به نظر می رسید، به بیان خاطراتی از این دو شهید و نیز بیان ابعاد شخصیتی آنها پرداخت.خواهری که فکر می کردیم مصاحبه با او به واسطه این که زمان زیادی است که شهادت برادرانش می گذرد او را از به یاد آوردن جزء به جزء خاطراتش باز داشته است کمی سخت باشد ولی او آنقدر صمیمانه پذیرای ما شد که فکر می کردیم سالهاست که ما را می شناسد.

اول از خانواده شان پرسیدم و از او خواستیم از خاطرات بچگی و نوجوانی و جبهه رفتن برادانش برایمان بگوید؟

  ما خانواده ۹ نفره بودیم که ۷ فرزند بودیم ۴ دختر و ۳ پسر و شغل پدرم میوه فروشی بود. مادرم خانه دار بود که در سال ۱۳۸۰  و پدرم در سال ۱۳۸۵ فوت کردند.

برادرانم عضو بسیج پایگاه مسجد جامع شهرکرد بودند. در هنگام تصمیم گیری برای رفتن به جبهه علیرضا از گردان نجف اشرف (اصفهان) که طبق شنیده ها معاون آن گردان شهید ایرج آقا بزرگی بود اعزام شد و علی از گردان الزهرا (س) تیپ قمر بنی هاشم (ع) استان اعزام شدند.
در مورد نحوه شهادتشان از علیرضا که خبری نداریم چون جاوید الاثر شدند.ولی علی بر اثر اصابت تیر به سرش به شهادت می رسند.

خاطرات علیرضا از زبان خواهرش:

alialireza-abdollahian 5

علیرضا مرداد ماه که به جبهه اعزام شد بلافاصله در عملیات رمضان شرکت می کند و دیگه خبری از آن نشد و علی ۱ سال در جبهه حضور داشت که چندین بار مجروح شد و ۲بار از ناحیه گوش بود که برای مدوا شدن مرخصی ۱ یا ۲ روزه می گرفت و سریع بر می گشت.

  علیرضا خیلی غیرت مند بود و روی ناموس خیلی حساس بود بچه بود ولی هیچ وقت حاضر نبود به زن نامحرم نگاه کند.در سال ۵۵ وقتی علیرضا ۱۰ ساله بود همراه خواهرم که دانشجوی دانشگاه اصفهان بود رفت که در طول مسیر تنها نباشد راننده تاکسی در مسیر راه را کج می کند و خواهرم زیر لب می گوید چرا دارد از مسیر دیگری می رود، علیرضا بلافاصله به سمت راننده حمله ور می شود و دست خود را بیخ گردنش می گذارد و می گوید وایسا. راننده از ترس می ایستد و می گوید من فکر نمی کردم مرد به این بزرگی همراه داشته باشید.

علیرضا از ۶ سالگی نماز می خواند و روزه می گرفت و نماز و روزه قضا نداشت. از دروغ گفتن متنفربود بر روی دیو ار خانه مان نوشته بود “خدا لعنت کند دروغ گویان را” پدرم می گفت برای چه کسی نوشتی می گفت: این را نوشتم تا هر کسی که به خانمان می آید بخواند و حواسش را جمع کند. در کمک کردن به پدر و مادرم تلاش می کرد و بعد از مدرسه نصف روز کمک پدرم بود وقتی به خانه می آمد دستهای مادرم را می بوسید و در کارهای خانه به مادرم کمک می کرد می گفت: هر موقع من نبودم شما کار کنید تا من هستم کار نکنید.

به طور عجیبی در نماز و دعاها شرکت می کرد با سن کم همیشه با دوستانش قرار می گذاشت که دعای کمیل را در قبرستان بخوانند.

مادرم می گفت از زمان حاملگی همیشه قبل از نماز صبح بیدارم می کرد و ماه های رجب و شعبان و رمضان را سرش روزه گرفتم طور که همسایه ها می گفتن این بچه را کشتی از بس روزه دار بودی.

من فکر می کنم جاوید الاثر شدنش هم خواست خدا بوده چون برای هر کسی که کاری انجام می داد اگر می فهمید که کسی فهمیده ناراحت می شد عاشق گمنامی بود.

اوایل انقلاب چند خانواده بی بضاعت را اطراف مغازه پدرم در خیابان خواجه نصیر پیدا کرده بود. طبق گفته همان خانواده ها، با سن کمی که داشت خورجین دوچرخه اش را پر از میوه می کرد و برای کمک به آنها می برد. پدرم ازش می پرسیده برای چه کسی می بری جواب می داد: اگر شما بفهمید که خدا دیگه دوست نداره. با اینکه کوچک بود عجیب بزرگ بود.

علیرضا در ۵ سالگی چندخطر بزرگ از سرش رفع شد دستش طوری برید که خون بدنش کامل رفت و تا قبل از رسیدن به بیمارستان بیهوش شد که با لطف خدا به زندگی برگشت و یکسال هم وقتی پنجم دبستان بود مار نیش زدش. زهر گزیدگیش خیلی خطرناک بود ولی عجیب بود، وقتی به بیمارستان رساندیمش ۱ ساعتی گذشت دکتری که در بیمارستان بود گفت عجیب است، سم به طرف قلب حرکت نکرده و هنوز درون پا مانده وقتی نیشتر زد گفت: این معجزه است سم مار خیلی خطرناک بوده.

یکباری هم وقتی به گردش رفته بودیم پشت ماشین نیسان تا خواست سوار شود راننده حرکت کرد علیرضا تعادلش بر هم خورد و حین اینکه می خواست به بیرون پرت شود پسر خاله ام پایش را گرفت، در حالی که پایش درون ماشین بود با کف دست توی خیابان کشیده می شد. نزدیک نیم کیلومتری این حادثه طول کشید تا راننده متوجه شد. خدار را شکر خطر از سرش گذشت و پدرم همان روز در جوار امامزاده سید بهاءالدین برایش  نذر گوسفند کرد.

خیلی دلم می خواست الان علیرضا در بین ما بود و ذخیره می شد برای آینده انقلابمان. در زمان انقلاب هم در نقاط راهپیمای ها و تظاهرات ها شرکت داشت در مدرسه فوق العاده با استعداد و باهوش بود.

درکش از مسائل روز بالا بود. با اینکه از نظر سنی کم سن بود ولی تحلیل سیاسی خوبی داشت عجیب به امام (ره) و دکتر بهشتی علاقه داشت. وقتی شهادت دکتر بهشتی را اعلام کردند، علیرضا دوره نظامی خود را در اصفهان می گذراند که به مرخصی آمده بود، بچه ای که اینقدر مغرور بود که اجازه نمی داد کسی اشکش را ببیند برای اولین بار شاهد گریه اش بودیم.

بعد از آموزش نظامی اش بلافاصله برای دوره آموزش تخصصی به یزد اعزام شد که شاهد شهادت دکتر صدوقی در مسجد یزد بود. دیده بود که قاتل جلو رفته و دکتر را بغل کرده بود و خود را منفجر کرده بود. علیرضا شاهد تکه تکه شدن دکتر صدوقی بوده.

ما خبری از علیرضا نداشتیم فقط به پدرم گفته بودند منطقه عملیاتیشان در محاصره سنگینی قرار گرفته و دشمن هم همه آنها را قیچی کرده است و یک تعداد شهید شده و یک تعداد اسیر تعدادشان خیلی زیاد بوده .

اما پدرم در شب عملیات، صحنه درگیری ها را دیده بود در خواب زمان شهید شدنش را دیده بود، پدرم می گفت: در همان صحنه خواب دیدم که دشمن بهش حمله کرد دنبال جنازه رفتم ولی جنازه ای ندیدم به همین خاطر پدرم می دانست مفقود الثر شده است.

سال ۸۵ قبل از فوت پدرم بعد از ۶ سال انتظار برای علیرضا مراسم گرفتیم .

مادرم بیشتر بعد از شهادت علی بی قرار شد تا اون موقع علی به عنوان تکیه گاه برایش بود که بعد از فهمیدن شهادت علی خیلی بی تابی می کرد.

آنقدر علیرضا روح بزرگی داشت که از ابهتش خجالت می کشیدیم گریه کنیم، خودمان را کوچکتر از این ها می دیدیم که بخواهیم برای روح بزرگش گریه کنیم.

خاطرات علی از زبان خواهرش:

alialireza-abdollahian 6

علی خیلی عاطفی بود ارتباط روحی خوبی با همه داشت. دارای روح خیلی لطیفی بود در عبادت ها و معنویاتش خیلی تاثیر پذیر بود هوای دیگران را داشت، ایثار در حق دیگران می کرد دقیقاً مثل علیرضا هیچ نماز و روزه قضایی از بچگی نداشت فقط زمانی در ماه مبارک در جبهه بود به دلیل جابه جایی های که انجام می شد ۱۹ روز نتوانسته بود روزه بگیرد که بعداً در وصیت نامه اش نوشته بود و پدرم روزه هایش را به جایش روزه قضا گرفت.در حساب و کتاب های مالی خیلی هواسش جمع بود که مبادا حق الناس شود، حرام نباشد، روی حجاب زنان خیلی حساس بود. در وصیت نامه اش چیزی که برای ما ۴ خواهر نوشته بود بعد از سفارش به صبور بودن و پیروی از امام خمینی(ره) سفارش به حجاب شده بودیم.

در وصیت نامه علی قسمت اول خیلی عجیب نوشته شده بود:

من کی هستم که وصیت نامه بنویسم اگر قرا است مردم به وصیت عمل کنند به وصیت نامه امام حسین(ع) عمل کنند.

اعتقاد علی به قیامت و مرگ زیاد بود. سال قبل از شهادتش کوچه مان را تازه آسفالت کرده بودن روی سیمان های جدول با خط خودش نوشته بود کوچه شهید علی عبدالهیان، همسایه ها وقتی دیده بودن بهش گفته بودند این چیه که نوشتی (سال ۶۳ نوشته شده بود) گفته بود حالا صبر کنید سال ۶۵ متوجه می شوید. به یاد دارم یکبار قبل از شهادتش وقتی به مرخصی آمده بود، من خیلی بی قرار بودم و برای پدر و مادرم ناراحت بودم وقتی به دیدنش رفتم بهش گفتم دیگه به جبهه نرو بابا و مامان تنهان بهت احتیاج دارن تا کی می خواهی به جبهه بری. در جوابم گفت:اینبار را می روم و بر می گردم ولی یک دفعه دیگه را عمودی می روم و افقی بر می گردم.

بعد از جنگ در خود شلمچه یک سنگری بود که به مساحت یک قامت بود، روی دیوار نوشته بودن محل عبادت شهید علی عبدالهیان وقتی ما برای بازدید مناطق جنگی رفتیم دوستانش گفتن علی تمام شب را اینجا عبادت می کرد و گریه می کرد. حیف که این آثار را از بین بردند.

در جزیره فاو یک اتفاق عجیب برایش افتاده بودهمان باری که گوشش مجروح شده بود ۲ روز به مرخصی آمد گفت دشمن به ما پاتک زد. تعدادی از بچه ها شهید شدن از جمله شهید غفارپور . همین که در سنگر بودم سر شهید غفارپور به دامن من پرتاب شد. خیلی منقلب شده بود، چون روح حساسی داشت. به من گفت : حالا با این وضعی که من دیدم چطور می تونم بی خیال باشم و به جبهه نروم. اگر من نروم انتقام این خونها را چه کسی بگیره. علی عجیب از دنیا دل بریده بود، در دفعه آخر که از جبهه بر می گشت یادم می آید مادرم براش حلیم آماده کرده بود آخه خیلی حلیم دوست داشت. سر سفره که نشسته بودیم مادرم متوجه شده بود که چند تا دم قاشق بیشتر نخورده، بهش گفت تو که حلیم دوست داشتی چرا نمی خوری یه نگاه کرد و گفت اصلا غذاهای دنیا برای من مزه ندارن. خیلی تعجب کردیم مثل این بود که از غذاهای عالم باقی خورده بود و دیگر این غذاهای عالم فانی برایش طعم نداشت.

در بچگی اتفاقی برایش افتاد، ۲سالگی یک اسهال و استفراغ شدید گرفت و دکتر آن زمان که دکترحسینی بود، بعد از معاینه به پدرم می گوید:عفونتش شدید بوده و تمام کرده ببرید خاکش کنید نه نبض داره و نه نفس می کشد. ولی مادرم واکنش نشان می دهد و بچه را دست کسی نمی دهد و او را به خانه می آورد و کنار خودش می خواباند شب پدرم یواشکی به سمت بچه حرکت می کند که او را بردارد و ببرد خاک کند، یکدفعه مادرم بیدار می شود و با گریه و زاری و بی قراری اجازه نمی دهد و مرتب به پدرم می گوید بچه ام زنده است نمی گذارم.

فردا مادرم پدرم را صدا می زند و میگوید: ببین نبضش می زنه زنده اس. دوباره به دکتر مراجعه می کنند و پدرم به دکتر می گوید مادرش اجازه نمی دهد خاکش کنم. دکتر برای مراعات حال مادرم یواشکی به پدرم اشاره میدهد یکم صبر کن خودش خسته می شود . مادرم علی را به خانه می آورد و بچه را پیش خواهرم می گذارد و میرود سراغ یکی از اهالی مومن و با ایمان شهر و می گوید یه استخاره برایم بزن، وقتی قرآن را باز می کند به مادرم می گوید یکی از اولیاء الهی است، برای کدوم یک از اولیاء الله می خواهی استخاره کنی، این بچه بسیار خوب است و در جوانی بسیار برومند و مومن است ولی دیگر ادامه نمی دهد. مادرم متوجه نمی شود تا وقتی که برادرم شهید شد مادرم یادش به استخاره افتاد که تا جوانی می ماند.

علی نسبت به فامیل صله رحم داشت. خیلی دقیق بود به عمه ، دایی، خاله و عمو سرکشی می کرد نسبت به برادر و خواهرانم خیلی عاطفی بود.

علی از نظر درسی فوق العاده بود (در مدرسه سید جمال کارنامه علی در معرض دید جوانان قرار داده شده است.)

فوق العاده مودب، درس خوان و خوش برخورد بود در صحبت در جمع خیلی خوب صحبت می کرد همه محو صحبتهایش می شدند. در خیابان ملت با تمام مغازه داران اطراف مغازه پدرم سلام و تعارف داشت. در مراسمش همه مردم شرکت کردند و همه ازش خاطره داشتند، همه از اتفاقات و خاطره های علی می گفتن. علی وابستگی شدیدی به مادرم داشت تا اول دبستان کمتر از مادرم جدا می شد همیشه مادرم از این موضوع نگران بود. همیشه کنار مادرم به خواب می رفت و مادرم هم به او علاقه شدیدی داشت. به همین خاطر بعد از شهادت علی مادرم لحظه شماری می کرد برای رفتن و همیشه می گفت من شیرهایم از بیشه رفته اند کاش می شد من هم زودتر بروم.

  اولین کسی که خبر شهادت علی را شنید من بودم وقتی شنیدم ۲۰ دی ماه بود. تا تلفن را برداشتم قبل از گفتن خبر، خودم انالله و انا الیه راجعون را گفتم.

  پدرم در خواب شهادت علی را نیز دیده بود و مادرم هم در بیداری زمانی که سر ظهر هنگام اذان برای خواندن نماز آماده می شده صدای شنیده بود که یک نفراز آسمان صدا زد علی رفت، علی رفت، علی رفت.

  مادرم می گفت وقتی این صدا را شنیدم انگار بهم الهام شد که ممکنه علی شهید شده .

  وقتی من آماده شدم که به خانه پدرم بروم و خبر شهادت علی را به پدر و مادرم بگویم در طول مسیر نگران و بی قرار بودم که حالا چطور خبر را بگویم تا در خانه را زدم، دیدم که مادرم مشغول آب و جاروی حیاط است اینگار که می دانست چه شده و منتظر ورود آشنایان و دوستان بود.

  در آن زمان یکی از خواهرانم دانشجوی دانشگاه فردوس مشهد بود پدر به بهانه سر کشی از خواهرم به زیارت امام رضا(ع) رفته بود. خواهرم می گفت پدرم از سر شب بیقرار شده بود و چند ساعتی بیشتر نخوابید نزدیکی سحر پا شد و گفت بریم حرم.

  از دم در مهمانسرا تا دم در حرم فقط گریه کرد دلیل گریه هایش را که پرسیدم جواب داد: دیشب خواب دیدم که در جبهه هستم سبد خیلی بزرگی را جلویم گذاشتن که ناگهان یک کبوتر از درون آن بیرون آمد و پر کشید داخل سبد را که نگاه کردم یک تکه گوشت قربانی درونش بود. همانجا گوشت را به من دادند جواب دادم من این گوشت را قربانی کردم چرا برش می گردانید که یکدفعه از خواب بیدار شدم.

  پدرم از زور بی قراری صبح همان روز راهی شهرکرد می شود.۲ روز ی در راه بود و تا به شهرکرد رسید دقیقاً همان روزی بود که خبر شهادت علی را به ما دادند.

موقعی که برای تحویل جنازه رفتیم و چهره علی را دیدیم خیلی تعجب کردیم، علی خیلی زیبا شده بود گونه هایش گل انداخته بود صورتش بسیار نورانی شده بود انگار به خواب رفته بود.تمام بدنش سالم و نورانی بود همه مردم از زیبایی رخسارش محو می شدند.

بعد از شهادتشان یکبار خواب علیرضا و یکبار هم خواب علی را دیدم. به علیرضا گفتم خیلی ناراحتم که رفتی بهم گفت ما مهمان امام حسین (ع) هستیم ما کنار حضرت علی اصغر هستیم ناراحت نباش. وقتی خواب علی را دیدم بهش گفتم خیلی قشنگ مرده بودی گفت من اصلاً نمردم. سوال کردم من از مرگ می ترسم چه کار کنم خوب بمیرم. گفت:خوب زندگی کن تا خوب بمیری.

alialireza-abdollahian 4

 

 

 

منبع: مشکات برین بام ایران

سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۲ - ۱۰:۵۹
کد خبر : 77488
بازدیدها: 679

پاسخی بگذارید »