سه شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۵

تبلیغات

نسبت علم و دین (۱)

danesheroz اسفند ۴, ۱۳۹۱ ۰

فاطمه نور نژاد

در ارتباط با مسئله نسبت علم و دین در دوره مدرن چنین القاء شد که در نزاع علم و دین، دین به نفع علم کنار رفته یا حداقل در درون آن به حیات خود ادامه خواهد داد.

اما با ظهور بحران های اساسی در حوزه تمدن بشری نظیر بحران های انسانی، اخلاقی و زیست محیطی؛ بشر در مواجهه با این چنین چالشی بزرگ به این نتیجه رسید که می بایست بار دیگر دین را به صحنه زندگی فرا خواند.
اما پرسش اصلی این است که علم مدرن چه نسبت منطقی می تواند با دین داشته باشد. این پرسش می تواند در میان دو طیف، بیشتر مورد توجه واقع می شود. یک طیف، کسانی هستند که دارای اعتقادات و باورهای دینی استوار هستند و از یک ایمان دینی خاصی پیروی می کنند و علی رغم این که در فضای مدرنیته زندگی می کنند راه رهایی ورستگاری را در ایمان دینی جستجو می کنند. و در مقابل طیف دیگری قرار دارند که ایمان به معرفت علمی را، راه رهایی بشر از تعصبات و جهل می دانند. و علم مدرن را روش کشف حقیقت می دانند.
پرسش اساسی که در این دو طیف طرح می گردد، چیستی نسبت و رابطه منطقی علم و دین است؟ فرد دیندار دغدغه اش این است که بتواند موضعی نسبت به علم داشته باشد که ایمان دینی اش به چالش نیفتد و آن را در معرض شکاکیت قرار ندهد.
شخص معتقد به علم مدرن که دغدغه علمی اش بر دیگر دغدغه هایش چیره گشته، در پی نسبت و موضعی با دین می‌باشد، که ره آوردهای علمی را طرد نکند و در پی دعوت به حقیقتی نباشد که با زبان علمی نتوان از آن دفاع کرد. در بین انواع نسبت ها و الگو های مختلف ارائه شده بین علم و دین می توان به اختصار به سه رویکرد زیر اشاره کرد که در این مجال به بحث و نقد دو رویکرد نخست خواهیم پرداخت.
الف)رویکردتعارض انگارانهConflctisrn
ب)رویکردتمایزانگارانه  Contrastism
پ) رویکردتعامل گرایانه interactionism
۱) رویکردتعارض انگارانه: گروهی بر این باور هستند که بین ذهنیت علمی و ذهنیت دینی تعارض و شکاف بنیادینی برقرار است به نحوی که با طرح یکی دیگری طرد می شود. البته این تعارض هنگامی رخ می نماید که به نحوی موضوعات، اهداف و روش های این دو یکسان انگاشته شود که در چنین حالتی دین و علم به عنوان دو رقیب در صحنه ای واحد رو در روی یکدیگر قرار خواهند گرفت. بر اساس این رویکرد دین و علم به سبب ادعاهای مشترک دارای تعارض های اساسی هستند که سازش بین این دو غیر ممکن است.(۱)
۲) رویکردتمایزانگارانه: گاهی علم و دین به گونه ای خود را نشان میدهند که به عنوان دو نیروی ضد یکدیگر به نظر نمی آیند و هر یک به مجموعه ای از نیازهای انسان پاسخ می‌دهند، و بر این اساس هریک دارای زبان و حوزه های خاص خود هستند. دین با موضوعات روحی و اخلاقی سروکار دارد که به نحو مستقیم در علم مورد پژوهش قرار نمی گیرند و در سوی دیگر علم در پی فهم جهان مادی است که در دین  بررسی نمی شود، در پس می توان گفت کشفیات علمی هیچ استلزام کلامی را دربر ندارد. در این رویکرد غالبا گفته می شود تعارض های گذشته ناشی از سؤء فهم بوده است.(۲)
۳)رویکردتعامل گرایانه: در این دیدگاه گفته می شود که گاهی برخی عقاید دینی به فعالیت های علمی یاری می رساند و وتعامل این دو نه تنها مخرب نیست بلکه می توان به نفع هر دو باشد. معتقدان به این دیدگاه در صدد کشف مستقیم نتایج کلامی از کشفیات علمی نیستند بلکه می کوشند تا علم و دین را در یک برداشت وحیانی از جهان لحاظ کنند. چنین رویکردی غالبا در جوامعی ظاهر می شود که جامعه علمی نوظهور ناچار است تا در برابر اقتدار دینی حاکم بر جامعه از چهره ای محافظه کارانه به خود گیرد.
اما آن چه در ابتدا باید مورد توجه قرار گیرد ایضاء مفاهیم علم و دین و مقصود این دوطیف از این واژگان است.
علم: تعریف علم را با برشمردن ویژگی  های آن می توان به دست آورد. شناخت علمی را می توان از طریق مشاهده، جمع آوری یافته ها، فرضیه سازی و ساختن نظریه ها یی که همواره در مسیر تحول و تکامل هستند به دست آورد و از آن جا که اساس علوم تجربی مشاهده است بنابراین شناخت علمی تنها با واقعیت های عینی در ارتباط است و با آن چه فراتر از سطح حس( بنابر دعاوی ادیان ) است بیگانه می باشد. علم در لغت به معنای دانایی و دانش و معرفت است؛ آن چه در مباحث علم و دین بیش از همه مطرح می شود تعریف پوزیتیویستی از علم است. در این کاربرد، علم معادل واژه science است؛ یعنی همان علوم تجربی. پس از رنسانس وانتقاد وسیع اندیشمندان آن عصر به منطق ارسطویی، برخی علم را معادل علوم تجربی به شمار آوردند. (۳)
پوزیتیویست ها فراتراز این رفتند و دانش بشری قابل اعتماد را به قضایای تجربی منحصر کردند و گفتند بشر جز  آگاهی تجربی به  هیچ آگاهی دیگری نمی تواند دست یابد. (۴)
اگر به تعریف های گوناگون از علم بنگریم، آن چه به عنوان اوصاف علوم تجربی باقی می ماند، عبارت است از:
۱. علم فقط با واقعیات عینی و رویدادهایی سر و کار دارد که قابل مشاهده و تکرار شدنی است. ۲. علم، قلمروی محدودی دارد و با دانشی که از راه مشاهده و به روش علمی کس ب شدنی نیست، متفاوت است.
۳. هدف علم، شناخت حقیقت مطلق نیست؛ بلکه نظریه سازی است و نظریه در واقع همان حقیقت نسبی است.
۴. علم درباره ارزش ها داوری نمی کند؛ زیرا این کار از صلاحیت آن بیرون است.
۵. علم، معرفت نظام یافته، منظم، سنجیده و روشمند است.
۶. علم زبان مخصوص به خود دارد که به سبب وضوح و عدم ابهام آن، نزد همگان قابل فهم است.
۷. علم موجب پیش بینی است.(۵)
دین: دین نزد دین داران عبارت است از حقیقت و واقعیتی عینی و مجموعه ای از عقاید، اخلاق و قوانینی که به زندگی بشر سامان می بخشد ۸ و معادل سنت و آن چه وحیانی است و از طریق پیامبران رسیده است می باشد.(۶)
مولفه های دین عبارتند از:
۱) اعتقاد به موجود ماورای طبیعی
۲) تمایز امر قدسی از امر دنیوی
۳) شعایر و احکام
۴) مجموعه قواعد اخلاقی
۵) احساسات خاص دینی که در حضور مقدسات دینی پدید می آیند
۶) عبادت
۷) برنامه زندگی بر پایه جهان بینی.
بخش نخست؛ رویکرد تعارض انگار:
زمینه های پیدایش تعارض علم و دین:
این رویکرد در غرب محصول عواملی می باشند که عبارتند از:
الف) اربابان کلسیا: آنان بر این باور بودند که:
۱. جهان خدایی دارد که حاکم بر آن است و غیر از طبیعت است؛
۲. موجودات طبیعی به همین صورت فعلی خلق گشته‌اند؛
۳. غایت خلقت، جلب رضای خداوند و پاک‌ شدن از گناه ذاتی است؛
۴. پاک شدن از گناه ذاتی یعنی مشمول جلوه ربوبی شدن است که از طریق تهذیب نفس از گناه و متخلق شدن به اخلاق مسیح حاصل می شود.(۸)
ب)  کشفیات زیست شناسی و نظریه داروین: نظریه «انتخاب طبیعی» داروین از چند مفهوم تشکیل یافته بود:
۱. او شواهد فراوانی بر تغییرات تصادفی و وراثت پذیری تغیرات کوچک و ظاهراً خود به خودی در میان افراد یک نوع به دست آورده بود و در باب علل این تغیرات فقط به حدس متوسل می‌شد و اذعان داشت براینکه: نظریه او بنفسه علت تغییرات را تبیین نمی‌کند، بلکه منظور او این بود که این تغیرات واقع می‌شود و منشأ آن هرچه می‌خواهد باشد.
۲. به‌طور کلی تعداد موجودات زنده از میزان آن هایی که می‌توانند باقی بمانند و تولید مثل نمایند بیشتر است؛ اما در نتیجه تنازع، تقلیل می‌یابند و از بین می‌روند.
۳. در نتیجه تنازع، آن که بر شرایط محیطی غالب آمد، می‌ماند و بیشتر عمر می‌کند. (۹)
داروین که در ابتداء عقیده مبهم به قدرت برتر داشت و سپس به لاادری‌گرایی رسید، در یک مورد اشاره کرده بود که قانونمندی مانعهالجمع با علت اولی دانستن خداوند نیست؛ حتی از قوانین طبیعی به عنوان وسایط ثانویه‌ای که خداوند از طریق آنها به آفرینیش می‌پردازد سخن گفته بود. (۱۰)
افراط‌گرایی بعد از داروین به حدی اوج گرفت که «ارنست هگل» جانور شناس آلمانی مدعی بوده است که یاخته یا سلول عبارت از ماده‌ای موسوم به پروتوپلاسم که متشکل است از عمدهً «کربن» با آمیزه از «هیدروژن»، «ازت» و «گوگرد» که این اجزا هنگامی که خوب در هم آمیزند، همه جسم و روح‌های جهان جاندار را پدید می‌آورند و با پرورش و پرداخت مناسب‌تری به انسان هم می رسد و با همین یک بحث واحد راز جهان آشکار گشته و «الوهیت» منتفی می‌شود و عصر جدیدی از دانش بیکران فرا می رسد که فرایند این نظریه نفی آموزه‌هایی است که به ‌نام دین تا این مرحله از طرف کلیسا به مردم عرضه شده بود. (۱۱ )
به این ترتیب نظریه «تعارض دین و دانش» به وجود آمد و اختلافات شدت یافت و واکنش نامناسب کلیسائیان در برابر این موج ماتریالیسم، به نفع داروینیسم تمام شد؛ زیرا مسیحیت به‌جای تحقیق و پژوهش در آموزه‌های دینی، با حربه تکفیر به مبارزه با دانش به جدید پرداخت که این موضع جز شکست، ثمری نداشت. این برخورد نا مناسب باعث شد که عده‌ای از فلاسفه علم و دین را در تعارض با هم دیگر ببینند.
جریان های  عمده فکری که بر تعارض بنیادین علم و دین تاکید دارند عبارتند از:
الف) علم گرایی
ب) امپریالیسم علمی
پ) نص گرایی و اقتدار گرایی مسیحی
– علم گرایی: علم گرایی که در واقع با ماتریالیسم علمی و طبیعت گرایی هماهنگ است ، علم مدرن را تنها علم معیار تبیین حقیقت و واقعیت می داند. درواقع به گفته (تدپیترز)، علم گرایی به مثابه یک ایدئولوژی بر این فرض استوار است که هر معرفتی را که می توانیم بدان دست یابیم، علم دراختیار ما قرار می دهد. فقط یک واقعیت وجود دارد آن هم واقعیت طبیعی است. دین که مدعی ایجاد معرفت درباره مسائل فوق طبیعی است، فقط شبه معرفت ارائه می کند. چنانچه راسل اظهار می کند که را علم نمی تواند به ما بگوید، بشر نمی تواند بداند.
باربور در این رابطه می نویسد: ماده گرایی علمی مبتنی بر دو اصل است: روش علمی تنها طریق قابل اعتماد برای کسب معرفت است. ماده ( یا ماده و انرژی ) واقعیت اساسی جهان است ـ اصل نخست، حکمی معرفت شناختی یا روش شناختی درباره ویژگی های تحقیق ومعرفت است. اصل دوم، حکمی فلسفی یا هستی شناختی درباره ویژگی های واقعیت و جهان است.
طبق این دیدگاه باورهای دینی قابل قبول نیستند زیرا دین فاقدچنین اطلاعات عام و آزمون تجربی، همچنان معیار ارزیابی است. تنها علم است که عینی، بی طرف، جهان شمول، انباشت پذیر و رشد یابنده است. بر عکس گفته می شود که سنن دینی تعصب آمیز، محدود، غیرنقادانه و در برابر تغییر مقاوم هستند.( ۱۲ )
پیروان مکتب پوزیتیویسم منطقی، گزاره های اخلاقی، فلسفی و دینی را بی معنا می دانستند، که نه صادق اند هستند و نه  کاذب. زیرادر صورتى میان دو قضیه تعارض به وقوع مى پیوندد که هر دو معنادار بوده و اشاره به واقعیتی خارج از خود داشته باشند و در عین حال، مضمون یکى با دیگرى سازگار نباشد. اما اگر هر یک از دو طرف بى معنا تلقى شوند، امکان تعارض مرتفع خواهد شد. اثبات گرایان منطقى معیار معنادارى در جملات علمى را قابلیت ارزیابى تجربى آن مى دانستند و این میزان را براى معنادارى هر قضیه اى مى پذیرفتند و چون قضایاى دینى قابل اثبات تجربى نبودند، آن ها را بى معنا تلقى مى کردند.
“آلفرد آیر” سه دسته قضایا را معنادار مى داند: قضایاى شخصى حاکى از وقایع مشخص خارجى، قضایاى کلى علمى که در خارج قابل اثبات یا ابطال اند، و قضایاى توتولوژیک که در ریاضیات و هندسه و امثال آن هستند. جملاتى که خارج از این سه قسم باشند، از حوزه سخنان معنادار خارج اند یعنى یاوه اند و معناى محصلى افاده نمى کنند و فاقد محتواى ادراکى هستند.
– امپریالیسم علمی:
امپریالیسم علمی بجای حذف دین والهیات خواستار فتح و مدعی مالکیت بر آن چیزی است که به الهیات تعلق دارد. اما امپریالیسم علمی بر وجود امر الهی در ذیل معرفت علمی خود تایید می کند. لذا مدعی است اگر معرفت هم به امر الاهی است از تحقیق علمی حاصل می شود نه از وحی دینی. به همین جهت فیزیکدان ها همچون فرانک تیپلر مدعی هستند که الهیات باید به شاخه ای از فیزیک تبدیل گردد. چنانچه ویلسون با تعهدی که به ماتریالیسم علمی دارد، مدعی است که هر بحثی از وجود باید مطیع قوانین فیزیکی تلقی گردد، که نیازی به کنترل خارجی ندارد.
تدپیترز در جمع بندی این رویکرد تعارض گرایانه می گوید در نهایت، پیش فرض گزینه ای که ما آن را (امپریالیسم علمی ) می خوانیم، آن است که متکلمان، هنگامی ما را به خدا ارجاع می دهند، که در بهترین حالت فقط می توانند تبیین نابسنده و شاید حتی گمراه کننده از دین ارائه دهند. علوم طبیعی از دین، تبیین بهتری ارائه می کنند، و فرا طبیعی را به طور طبیعی تبیین می نمایند.) (۱۳)
نص گرایی و اقتدارگرایی کلیسایی
برخی متالهین مسیحی کتاب مقدس و وحی را کاملا مبرای از خطا می دانند وعلم و علم گرایی را تهدیدی علیه ایمان دینی شان می دانند بنابر این  به اقتدار وحی توسل می جویند. دراین جا، اصول جزمی دینی، با در پیش گرفتن راهی دو مرحله ای به سوی حقیقت که در آن خرد طبیعی از وحی الهی تبعیت می نماید، اقتدار خودرا بر علم اعمال می کند زیرا این اصول جزمی ریشه در روحی خداوندی دارد.
در قرن بیستم کلیسای کاتولیک رومی و بسیاری از فرقه های عمده پروتستان و بسیاری ازسنت گرایان و انجیلی ها، بر اولویت وحی و محوریت مسیح و اصرار داشتند، همچنین گروه های کوچک دینی بنیاد گرا و بعضی از فرقه های عمده در آمریکا مدعی عصمت مطلق کتاب مقدس بودند.
چنین موضع دینی به تقابل علم جدید و دین تصریح می دارد. درادامه چنین نص گرایی و اقتدار گرایی می توان از جریان دینی که برآفرینش گرایی علمی  تاکید می کرد ـ که در مقابل نظریه تکامل داروین قرار داشت ـ نام برد، که نقدها و اشکالات اساسی در برابردیدگاه های طبیعت گرایان تکاملی مطرح ساخته اند.
تدپیترز در رابطه با رویکرد آفرینش گرایی و تفاوت آن با اقتدارگرایی کلیسایی بر این باور است که  دانشمندان آفرینش گرایی امروزی ، مایلند از موضوع خود در قلمروعلم سخن بگویند نه اقتدار انجیلی، آنها فرض می کنند، حقیقت انجیلی و حقیقت علمی به یک حوزه تعلق دارند، در صورتی که میان حکم علمی و حکم دینی اختلافی وجود داشته باشد. آن گاه ما با تناقض درنظریات علمی روبرو هستیم. (۱۴)
۲) رویکرد تمایز انگارانه:
دلایل جداانگاری قطعی دو حوزه علم و دین تا حدی در تاریخ نهفته است.فی المثل هنگامی که ارباب کلیسا نظریه منظومه شمسی گالیله یا نظریه تکامل داروین را تخطئه می‏کنند، در مسایل علمی‏ای اظهارنظر می‏کنند که توانایی قضائت در باره آن راندارند.
از سوی دیگر نیوتن و سایر دانشمندان از مفهوم خدا برای پر کردن و پوشاندن رخنه‏هایی که در تعبیر و توصیفهای علمی آنان بود، استفاده می‏کردند تا یافته‏های بهتر یا نظریه‏های تازه‏تر، دخالت دادن ذات باری را غیر لازم بنمایاند.
چنین تصوری از خداوند ربطی با حیات دینی انسان نداشت.و همانقدر از نظرگاه دین مشکوک بود که از نظرگاه علم.
همچنین بعضی از دانشمندان قدیم خیلی مشتاق بودند که بعضی نظریه‏ها را به اصول کلی کیهانی یا نظامهای فلسفی تبدیل کنند؛فی المثل نظریه تکامل به صورتهای گوناگون هم به عنوان شاهدی بر صحت توحید و خداپرستی و هم به عنوان دستاویزی برای اصالت طبیعت (ناتورالیسم)یا پشتوانه‏ای برای اخلاق تشریک مساعی و تعاون، و هم اخلاق رقابت‏جوی درآمده است.
در پرتو این اشتباهات سابق است که امروز متکلمان در جداانگاری دقیق مسایل علمی و دینی اصرار می‏ورزند، و نیز احتیاطهای بیشتری در گرفتن نتیجه‏های دور از ذهن از یافته‏های علمی به عمل می‏آورند.
از میان مکاتب فکری که به این رویکرد گرایش داشتند می توان به مکاتب ذیل اشاره نمود:
الف) کلام لیبرال
ب) نئو ارتدکس
پ) اگزیستانسیالیسم
ت) تحلیل زبانی
ث) ابزار انگاری در فیزیک جدید
-الف) کلام لیبرال: پیروان این دیدگاه مبناى الهیات را در احوال قلبى، دینى و اخلاقى، نه در الهیات عقلى و نقلى جستوجو مى کردند. به اعتقاد آنان، منشأ معرفت به خداوند بیش و پیش از آن که ناشى از کتاب مقدس و یا جریان تکاملى باشد، ریشه در آگاهى دینى و اخلاقى انسان دارد.(۱۵)
متکلمان لیبرال تحلیل تاریخى متون مقدس را پذیرفتند و تفسیرهاى مخالف نظریه تکامل را ناشى از فرضیات علمى و وضعیت فرهنگى حاکم بر زمان نگارش این تفاسیر دانستند. لازمه این دیدگاه پذیرش نظریه داروین در زمینه رشد تاریخى تفاسیر متون مقدس بود. (۱۶)
برجسته ترین ویژگى این نوع نگرش عبارت است از: اعتنا به تجربه انسانى به جاى الهیات طبیعى (عقلى) یا وحیانى (نقلى). آنان مسلّم مى گیرند که کتاب مقدس مستقیماً وحى مُنزل نیست و به دست انسان نوشته شده است. در نتیجه، کتاب مقدس وحى مستقیم الهى نیست، بلکه گواهى انسانى بر بازتاب وحى در آیینه احوال و تجارب بشرى است. (۱۷)
ب) نئوارتدکس: این گرایش در قرن بیستم از سویى، بر مرکزیت مسیح و تقدم وحى تأکید داشت و از سوى دیگر، درصدد پذیرش کامل نتایج پژوهش هاى نوین بر کتب مقدس و نتایج علوم جدید برآمد. راه حلى که این ها براى موارد تعارض ارائه مى دهند، جدایى کامل حوزه علم از دین است. از جمله رهبران این نوع تفکر کارل بارث، متکلم پروتستان سوئیسى است. وى بزرگ ترین متکلمى است که در قرن بیستم تأثیرى شگرف بر تفکر پروتستان بر جاى گذاشت. وى به شدت با لیبرالیسم یا الهیات اعتدالى قرن ۱۹ مخالفت نمود (۱۸)
طبق نظر بارث و پیروان او، خداوند را مى توان تنها از طریق مسیح شناخت. خداوند امرى متعالى و «بکلى دیگر» مى باشد و صرفاً تا حدى مى توان او را شناخت که خود را بر ما آشکار کرده باشد. توماس تورانس برخى از دیدگاه هاى نئوارتدوکسى را بسط و پرورش داده است. او بر این باور است که الهیات یک علم مستقل با مشخصات ویژه خویش است؛ زیرا موضوعش خداوند است. این علم قوانین داخلى و شیوه پژوهش خاصى دارد. خداوند امرى متعالى است که تنها از طریق خود و به گونه اى که او خودش را به ما نشان داده است، مى تواند شناخته شود.(۱۹)
پ)اگزیستانسیالیسم: اکثر نویسندگان و متفکران اگزیستانسیالیست، سودمندی دانش علمی را مسلّم گرفته‏اند، امادر عین حال یادآور شده‏اند که اهم مسایلی که به هویت و حیات درونی انسان مربوط می‏شود، فراتر از دسترس و دامنه علم است، و بر این باورند که اغلب اضلاع وجود انسانی فقط در طی و از طریق تصمیم‏گیری، تعهد و درگیر شدن در متن زندگی معلوم و مفهوم می‏شود، نه از طریق رهیافت خردورزانه دانشمندان.
در این مکتب جدا انگاری و روشهای معمول در الهیات و علم در درجه اوّل ناشی از تقابل بین حوزه خودآگاهی انسان و حوزه اعیان و امور فاقد آگاهی است. (۲۰)
مارتین بوبر، فیلسوف یهودی، توصیف باریک بینانه مفصّلی از تفاوت بین نحوه رابطه یک شخص با یک شی‏ء و نحوه رابطه یک شخصی با شخص دیگر به دست داده است. رابطه نخستین که بوبر آن را رابطه«من-آن»می‏نامد، عبارت است از تصرف در اشیای بی‏جان و ناآگاه، ولی رابطه«من-تو» برعکس حاکی از درگیر شدن همه جانبه و همانا ادراک بی‏واسطه و مستقیم است و پرداختن به دیگری همچون غایت، نه به مثابه یک شی‏ء و یا یک وسیله. چنین مواجهه‏ای با تراضی و تعامل طرفین و همدلی و همسخنی رخ می‏دهد و در هشیاری و حساسیت و حضور.
مواجه«من-تو»می‏تواند به جهان آن‏ها و اشیا که قلمرو زمان و مکان و علیت است کشیده شود، ولی نمی‏تواند به حد مفاهیم این جهان فرو کاسته شود. از نظر بوبر مواجهه انسان با خداوند همواره همان بی‏واسطگی و اشتغال خاطر معهود در رابطه «من-تو»را داراست، حال آن که پژوهش علمی در قلمرو«من-آن»می‏گذرد. (۲۱)
رودولف بولتمان نوع مشخص و مؤثری از اگزیستانسیالیسم را پرورانده است. او معتقد است که کتاب مقدس مسامحتا از فعل خداوند سخن می‏گوید، چنانکه گویی می‏توان فعل او را به زبان زمان و مکان وصف کرد. بولتمان اقسام و انواع این اصطلاحات مربوط به اعیان و اشیای خارجی را که برای بیان صفات الهی فراتر از زمان و مکان بکار می‏رود، «اساطیری» می‏نامد و قاطعانه می‏گوید ما در پرتو علم می‏دانیم که رویدادهای زمانی-مکانی، مقهور قوانین قاصر علّی‏اند، و در پرتو الهیات می‏دانیم که خداوند متعالی از ماده و طبیعت است و افعال او نمی‏تواند عینیت مادی داشته و در همان سطح و ساحت حوادث طبیعی باشد.
ت)فلسفه تحلیل زبانى: والتر استیس، فیلسوف تحلیلى انگلیسى نیز در حل تعارض علم و دین، به روى کرد جدا انگارانه رو مى آورد. وى آموزه هاى دینى را اسطوره و صورت هاى خیالى معرفى مى کند صورت هایى که به معانى حقیقى شان دلالت ندارند. بلکه به طریقه اى از زندگى و حقیقتى ژرف تر اشاره مى کنند. وى گوهر دین را عرفان دانسته و در بیان ویژگى هاى احساس و حالت دینى مى نویسد: منطقى است که بگوییم وقتى انسان هاى معمولى، به تعبیر خودشان نوعى احساسات دینى دارند، چه همراه با تصور آگاهانه اى از خدا در اذهانشان باشد، چه بدون آن، چه در نماز و نیایش در کلیسا، چه در میان صحنه هاى طبیعت، شکوه و هیبت و برافراشتگى کوه ها، غروب هاى آفتاب یا دریاها، چنین احساسات دینى مبهم، بى صورت، نامعلوم، تقریباً بیان ناشدنى، ضعیف، تیره و خموش، انگیختگى اعماق بینش عرفانى اند. (۲۲)
ث)ابزار انگارى در فیزیک جدید: بسیارى از فیزیک دانان و ریاضى دانان اواخر قرن نوزدهم، مانند پى یر دوهم،به این رأى تمایل داشتند. دورهم، کتابى دارد به نام « ساختمان و هدف تئورى هاى فیزیکى »، وى بر این باور است که فیزیک سماوى، از قدیم ابزار انگار، و فیزیک زمین، واقع گرا بوده و در نزاع گالیله و کلیسا باید به کلیسا مى آموختند که فیزیک سماوى و ارضى ابزار انگار است یعنى قواعد فیزیکى از واقعیت خارجى گزارش نمى دهند و تنها ابزارى براى زندگى بهترند.
وجود تئورى هاى کارساز در عالم نادیده ها و ترم هاى تئوریک در تئورى هاى علمى و ریاضى بودن آراى علمى، مؤیّد این دیدگاه است. مفاهیمى مانند اتم، انرژى، انتروپى، ژن و… جملگى ترم هاى تئوریک اند که از استقراى مبتنى بر حس به دست نیامده اند بنا بر این یکى از ادله ى ابزار انگارى علم این است که نظریات علمى، متضمن ترم هاى تئوریک است که واقعاً تصویر عالم خارج نیستند بنا بر این انرژى یا ژن، ترم هایى هستند که ما ساخته ایم نه این که بر مسمّاى واقعى و خارجى دلالتى داشته باشند بدین ترتیب، تئورى هاى علمى، افسانه هاى مفیدند و هیچ گاه با آموزه هاى دینى که حکایت از واقع دارند، به چالش بر نمى خیزند. شایان ذکر است که راه حل هاى دوهم، در تعارض علم و دین، تنها در گستره ى تئورى هاى کار آمد است و دامنه ى تعارض میان قوانین علمى و آموزه هاى دینى را شامل نمى شود و براى آن باید چاره ى دیگر اندیشید.(۲۳)
واندریاس اوسیاندر  مقدمه اى بر کتاب دگرگونى هاى کُپرنیک نوشت و در آن کوشید تا این کتاب را براى جامعه ى علمى و متألّهان کلیسا خوشایند سازد. او معتقد بود که فرضیه ى خورشید مرکزى صرفاً ابزارى مناسب براى پیش بینى حرکاتِ اجرام سماوى است و تفسیرى منطبق بر واقع از علل حرکات اجرام سماوى نیست. علم، مصنوعات ریاضى را صورت بندى مى کند امّا الهیات واقعیت را توصیف مى نماید. (۲۴)
ادامه دارد…
پی نوشت ها:
۱)مهدوی نژاد، محمد حسین ، دین ودانش ، انتشارات دانشگاه امام صادق،صص۴۳-۴۴
۲)همان، ص۵۴
۳)سروش، عبد الکریم ،علم چیست فلسفه چیست؟ تهران، پیام آزادی، ۱۳۶۱، صص۱۱-۱۳
۴)همان، دانش و ارزش، ص۱۳
۵)مهدوی نژاد،همان، ص۴۵
۶)برایان ر. ویلسون، جداانگاری دین و دنیا، مرتضی اسعدی، صص۱۲۶-۱۲۷
۷)فنایی ،ابوالقاسم، درآمدی بر دین و کلام جدید، انتشرات اشراق، صص۱۱۳-۱۱۴
۸)ایان باربور، علم و دین ،ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، تهران، مرکز نشر دانشگاه، ۱۳۸۵، صص۱۴۵-۱۴۶
۹)همان، ص۱۰۶
۱۰)همان، ص ۱۱۲
۱۱)پترسون، عقل و اعتقاد دینی، ترجمه احمد نراقی، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،۱۳۷۹، ص ۳۶۶
۱۲)فیزیک، فلسفه، الهیات، ص ۵۱
۱۳)علم و الهیات، تد پیترز، ص ۲۶
۱۴)همان
۱۵)ایان باربور، صص۱۲۹-۱۳۰
۱۶)همان
۱۷)همان، صص۱۳۰-۱۳۱
۱۸)همان، ص۱۴۴
۱۹)همان،صص۱۴۷-۱۴۸
۲۰)همان، صص۱۴۷-۱۴۸
۲۱)همان، ص۱۴۹
۲۲)والتر استیس، دین و نگرش نوین، ترجمه احمد رضا جلیلی، انتشارات حکمت،ص۳۹۳
۲۳)ایان باربور، صص۱۹۴-۱۹۶
۲۴)پترسون، صص۳۵۹-۳۶۰
جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۱ - ۱۳:۰۵
کد خبر : 7630
بازدیدها: 282

پاسخی بگذارید »