دوشنبه ۰۴ بهمن ۱۳۹۵

تبلیغات

مادر شهیدان ابراهیمی:

ماجرای ابراهیمیانی که سه سر ذبح انقلاب کرده اند

danesheroz1 مرداد ۳۱, ۱۳۹۲ ۰
ماجرای ابراهیمیانی که سه سر ذبح انقلاب کرده اند

دانش روز: پسر ۱۳ ساله ای که در حیاط خانه دو قبر پدر و برادرش شهید را درست که و همیشه با آنان صحبت می کرد، خودش دوبار شهید شد !

به گزارش دانش روز،  هر روز از زندگی ما گره خورده به یک قطره از خون شهیدانی که هشت سال مردانه در مقابل نامردان بعثی ایستادند و نگذاشتند ذره ای از میهن عزیز اسلامی به دست دشمنان بیفتد،. آزادی، آرامش و امنیت را برایمان به ارمغان آوردند و امروز گمنام تر و مهجور تر از همیشه نام و یادشان در میان کوچه های پر پیچ و خم شهرمان آرام گرفته است…

مادر است و دلی داغدار که سخت لب می گشاید برای گفتن از روزهایی که تنها دغدغه اش مدیریت خانواده ی پرجمعیتش بود: «یک سال بعد از اینکه با شهید حمزه علی ابراهیمی ازدواج کردم، اولین فرزندم ابراهیم به دنیا آمد. لیلا، نادر، ناصر، رباب، رقیه و رضا که فاصله سنی یک سال داشتند. همه بچه ها مشغول درس بودند تا اینکه انقلاب شد.

همسرم مردی مؤمن و متدین بود و بچه ها را هم مانند خودش با دین و اسلام آشنا کرده بود. از همان روزهای اول انقلاب هم تمام وقتش را در راه اسلام گذاشته بود. سال ۴۲ زمانی که امام خمینی را تبعید کردند، در تظاهرات شرکت کرد. از همان جا چهره اش برای ساواک شناخته شده بود و برای همین مدتی مخفیانه زندگی کرد تا اینکه انقلاب شد.»

قیام ۲۹ بهمن و مجروحیت شهید حمزه ابراهیمی

مادر شهدا: «من در محله شنیدم که می خواهند مراسمی برای شهدای قم برگزار کنند و وقتی از همسرم پرسیدم جوابی نداد. بعد همسرم به حمام رفته و لباسهایش را پوشید. موقع رفتن، ابراهیم را بیدار کرده و گفت: من برای مراسم شهدای قم به مسجد قزلی می روم و اگر برنگشتم شما ادامه دهنده راه من باشید. بعد ابراهیم و بعد نادر که یکی یکی پسرانم به حمام می رفتند و من خبر نداشتم که اینها همه غسل شهادت می گذارند. همه مرا به یکدیگر سپرده و رفتند ولی من باز هم خبری از اوضاع نداشتم تا اینکه پسرعمویم به در خانه آمد و گفت: بیرون شلوغ است از خانه خارج نشو.

مدت زیادی طول کشید ولی خبری از همسر و فرزندانم نشد. تا اینکه دیدم ابراهیم و نادر با سر و وضع خون آلود به خانه برگشتند. گفتند: این خون بخاطر حمل مجروحان است. مدتی گذشت ولی باز خبری از پدرشان نشد. پسرها رفتند دنبال پدرشان، اما بعد از کلی گشتن باز هم خبری از ایشان بدست نیاوردند.

شب حکومت نظامی حاکم شد و هیچ کس حق خروج از منزل را نداشت.

صبح که شد بچه ها رفتند و سردخانه ها و همه جا را گشتند ولی خبری از پدرشان نشد. تا اینکه دو نفر از دانشجویان نزدیک ظهر آمده و به ابراهیم گفتند: پدرت در بیمارستان بستری است و بیا برویم تا او را ببین. در بیمارستان به او لباس پرستاری داده و به دیدار پدرش فرستاده بودند. گفته بودند اصلاً حرف نزن چون بالای سرشان پر از مأمور است. ابراهیم پدرش را دیده بود که سه گلوله به شکمش خورده است. بعدها فهمیدیم که او را تعقیب کرده و وقتی به دیوار مسجد می رسد سه گلوله به شکمش می زنند و فکر می کنند تمام کرد دست از او می کشند ولی بعد می بینند زنده است به بیمارستان می برند. یک بار هم من با دختر کوچکم برای دیدن همسرم رفتیم ولی اجازه ندادند و وقتی یکی از مأموان گریه های دخترم را شنید گفت بروید و از پنجره نشانش بدهید که بعدها دیدیم آن مأمور را از آنجا برده اند.

بعدها همسرم را با همان مجروحیت به زندان انتقال دادند که یکی از مأموران گفته بود اگر علاجی نکنید خواهد مرد چون اوضاعش خراب است.

پس از چند روز یکی از بازپرس ها گفت که اگر ده هزار تومن پول به من بدهید او را یواشکی فراری می دهم. ما که پول نداشتیم تمام وسایل زندگی را فروختیم و بالاخره پول را همراه یک حلبی پنیر برده و دادیم. نصف شب او را به بیرون فرستادند و دیدیم مانند جنازه ای است که تمام بدنش پر از مور و بید بود. او را به نزد یکی از دکترها بردیم. او دوباره همسرم را عمل کرد و نسبتاً حالش خوب شد. در آن زمان دکترها را از مداوای مجروحین منع می کردند. هزینه عمل و مداوای همسرم زیاد شد و ما پولی نداشتیم که با کمک دامادم تهیه کرده و به دکتر دادیم.

حال حاج حمزه خوب شد و با شروع جنگ به همراه ابراهیم و نادر در اولین اعزام به جبهه رفت. در جبهه به گروه های چریکی شهید چمران می پیوندند و همان روزهای اول بود که ابراهیم شهید می شود.»

مادر و خبر شهادت اولین فرزند

مادر شهدا: «با شنیدن خبر شهادت ابراهیم مریض شدم. او فرزند بزرگم بود و طبیعتأ وابستگی زیادی نسبت به او داشتم. وقتی پدرش جنازه او را به تبریز می آورد، گفت این آخرین دفعه است که می آیم. این در حالی بود که خودش(همسرم) هم یکی از چشمانش را از دست داده بود و هم به شدت از ناحیه ی شکم درد داشت.»

چگونگی شهادت شهید ابراهیم ابراهیمی/ اولین شهید خانواده ابراهیمی

در یکی از شبها قرار است عملیاتی انجام دهند. شهید حمزه علی مسموم شده است نمی تواند در عملیات شرکت نماید. مرحوم نادر ابراهیمی از چند نفر از نیروهای برگزیده است که قرار است از آب رد شده و نگهبانان نیروهای بعثی را خفه کنند. نمی توانند عملیات را انجام دهند. آب خروشان است. عقب نشینی می کنند اما بدلیل خستگی و پیاده روی عده ای تجهیزات خود را در مسیر جا می گذارند. شهید حمزه علی خبردار می شود و تنهایی شبانه به طرف مسیر رفته و تجهیزات را جمع آوری می کند.

روزها بدین صورت می گذرد. چندماه از جنگ گذشته است. منطقه سوسنگرد و تپه ا… اکبر ۲۳ نفر از نیروهای رزمنده شبانه مأمور محافظت از منطقه فوق العاده مهم هستند که شهید حمزه علی و شهید ابراهیم نیز جزو این ۲۳ نفر هستند. ۲۳ اردیبهشت ماه سال شصت دشمن شبیخون می زند. ابراهیم از اولین نیروهایی است که از حضور دشمن باخبر می شود. به تک تک سنگرها خبر می دهد که دشمن پشت خاکریز است. ابراهیم در کنار پدر مورد اصابت گلوله دوربین دار مستقیم سیمینوف دشمن از ناحیه سر قرار می گیرد و به آب می افتد و پدر بی اعتنا به عملیات و درگیری ادامه می دهد عملیات چندین ساعت بطول می انجامد. نیرو خیلی کم است.

شهید حمزه علی خودش تعریف می کرد که از سنگری با تیربار شلیک می کرد و از سنگر دیگر نارنجک پرتاب می کرد و سنگر به سنگر جابجا می شد تا نیروهای دشمن احساس نکنند نیرو و توان کم است تا اینکه بعد از چندین ساعت دشمن را مجبور به فرار می کنند. هوا کم کم روشن می شود به آنطرف خاکریز که نگاه می کنند اجساد و نیروهای عراقی افتاده اند. شهید حمزه علی از ناحیه صورت زخمی است تازه به یادش می آید که پسر ۲۲ ساله اش زخمی شد و به آب افتاده است. آب خروشان است و جنازه شهید را با خود برده است. سه روز به دنبال جنازه می گردند. بعد از سه روز یک لبنانی که شناگری ماهر بود جنازه شهید را صدها متر آنطرف تر پیدا می کند. پدر زخمی و فرزند شهید آنهم سه روز در آب و تغییر چهره و قیافه و خستگی عملیات برای پدر و چگونگی برگشتن به خانه و پیش مادر شهید بدان وجه شهید حمزه علی را به فکر وا میدارد به هر نحوی است پدر با جنازه فرزندش به شهر می رسند. اجازه دیدن جنازه به هیچکس داده نمی شود.

مراسم تمام می شود پدر دوباره به جبهه باز می گردد. چندین بار زخمی می شود و در بیمارستانهای متعدد بستری می شود و بدلیل عدم اطلاع از مجروحیت خبر شهادتش را می آورند ولی بعداً معلوم می شود که بستری است. پنجمین بار است که از ناحیه چشم زخمی شده است. چندین روز در بیمارستان بستری می شود. یک روز خواب می بیند برایش می گویند که فردا تمام مجروحین مرخص خواهند شد و تو آخرین مجروحی هستی که از بیمارستان مرخص می شوی. از خواب بیدار می شود. گریه می کند و می گوید: «وقتی گریه می کردم چشمهایم راحت می شد و اشیا داخل چشم (شن و ماسه و خرده ترکش و خاک و خاشاک) بیرون می آمد که صبح شد. دکتر مرخصیم را تایید کرد» اما یکی از چشمهایش دید نداشت و دید چشم دیگرش ضعیف شده، به خانه آمد چندین روز در خانه بود دیگر نمی توانست به جبهه برگردد وقتی در جمع خانواده راه می رفت سعی می کرد خودش را سالم نشان دهد و وقتی تنها بود گاهاً به دیوار تکیه می کرد و راه می رفت در این اوضاع عملیاتی از طریق تلویزیون پخش شد و پیروزی رزمندگان را نشان می داد. شهید جلوی تلویزیون نشسته بود اما صدای هق هق گریه اش را نمی توانست پنهان کند. از اینکه نتوانسته بود از شروع تنها در آن عملیات شرکت نکند بسیار ناراحت بود. دوباره تصمیم گرفت به جبهه برود.

شهید حمزه علی ابراهیمی/ دومین شهید خانواده ابراهیمی

دوستانش تعریف می کردند که در آشپزخانه هم مانند جنگیدن با دشمن فعال بود اما روز عملیات فرا می رسد. شهید حمزه علی نمی تواند کار در آشپزخانه را تحمل کند و در عملیات شرکت می کند. والفجر مقدماتی است. شهید می جنگد و برای ششمین بار زخمی می گردد. شهید را جهت انتقال به پشت جبهه و بیمارستان صحرایی به پشت تویوتا می گذارند. شهید دستش را در سینه دارد و با خود زمزمه می کند در این هنگام ماشین حامل شهید دوباره مورد اصابت خمپاره قرار می گیرد و کاملاً تکه پاره می شود و سر از بدن جدا می گردد. شهید همیشه از شهادت به این نحو صحبت می کرد و دوست داشت با سر و بدن خونینی مانند شهید کربلا دنیا را ترک کند و خوشا به سعادتش که به آرزوی دیرینه اش رسید و در سیزدهم اردیبهشت سال ۶۲ به دیدار معبود خویش شتافت.

فرزند کوچک شهید ۱۳ ساله است و متولد سال ۱۳۴۹ می باشد. در حیاط خانه دو عدد قبر درست کرده است و همیشه با آنان صحبت می کند. سال ۵۶ زمان زخمی شدن پدر ۷ سال بیشتر ندارد و از آن زمان در کنار چنین پدر و برادری بزرگ شده است.

مرحوم نادر ابراهیمی که در اولین بار با پدر و برادرش به جبهه رفته بود از دیسک کمر مورد عمل جراحی قرار گرفته و او دیگر نمی تواند به جبهه برود. چند سال می گذرد. فرزند کوچک شهید آماده رفتن به جبهه می شود همه از رفتن ممانعت به عمل می آورند. اما او قبول ندارد. یکبار مخفیانه می رود ولی به علت شناختی که از ایشان داشتند اجازه حضور در خط را نمی دهند و در پدافند و توپخانه ایشان را سازماندهی می کنند اما او اینچنین قبول ندارد و با سن کمش می گوید من دوست دارم رو در رو با دشمن بجنگم حتی اگر باشد بصورت تن به تن.

به خانه بر می گردد. در مسجد می گویند تو دیگر نرو برای چه می خواهی بروی؟ می گوید: «چکار کنم؟ بنشینم منتظر بمباران دشمن باشم؟ چرا باید شجاعانه و سربلند با دشمن نجنگم؟»

رضای مادر/ داغی تازه بر دلی پر درد

اینهایی که خواندید، روایتی بود گذرا از داغ یک لاله، اما هیچ کس بهتر از مادر نمی تواند راوی زندگی شهید ۱۶ ساله اش باشد: «رضا ۱۶ سال داشت که فرم را پرکرده و بی اعتنا به اصرار من و بدون لباس رفت چون ساک و وسایلش را قایم کرده بودم. تابستان بود و مهمان داشتیم که دیدم یکی یکی بیرون رفته و برمی گردند که خبر نداشتیم در بیمارستان بستری هست و برای دیدارش می روند.

رضا در مدرسه شاهد درس می خواند که برای آموزش رفت و چند باری هم از پادگان خاصبان برگرداندند ولی بالاخره توانسته بود قایم شده و برود. رضا یکبار به مرخصی آمد و بعد از برگشت از مرخصی به شهادت می رسد. وقتی رضا از ناحیه سر مجروح می شود احساس می کنند شهید شده و به سردخانه می برند ولی بعد که می بینند نفس می کشد به بیمارستان مشهد انتقال می دهند که چهل روز آنجا مانده و بعد از بدست آوردن هوشیاری به شهادت می رسد«.

راهی که به بهشت منتهی شد

رضا دوباره آماده رفتن می شود. شبانه وسایلش را آماده می کند و صبح بدون خبر می خواهد برود اما هرچه می گردد ساکش را پیدا نمی کند چون در جای مطمئنی قائمش کرده اند تا نتواند برود اما او تصمیم خودش را گرفته و به این کارها اعتنایی ندارد و بدون وسایل به جبهه می رود. به آرزویش رسیده است. چون خودش را در شلمچه، جایی که نزدیک ترین نقطه به دشمن است می بیند. چند روز از حضورش در جبهه گذشته است. دشمن پاتک می زند و به گفته دوستانش پشت تیربار می رود.

۱۶سال دارد اما چندین سال است که با قبر پدر و برادرش هر لحظه زمزمه این روزها را می کند. ساعتی با دشمن می جنگد اما ایشان نیز از ناحیه سر مورد اصابت گلوله دوربین دار (سیمینوف) دشمن قرار می گیرد و تیربارش خاموش می گردد. به بیمارستان صحرایی انتقال می یابد. چند روز است در آنجا است و دیگر چندان برایش رسیدگی نمی شود چون گلوله به جایی خورده است که دیگر رفتنی است اما قدرت جوانی است. چندین روزی در کما است.

به بیمارستان شهید کامیاب مشهد منتقل می شود. خبری از او نیست بعد از چند روز به وسیله شماره تلفنی که از جیبش پیدا شده به شخص دیگری خبر می دهند و ایشان مسجد را در جریان می گذارد. به یکی از برادرانش اطلاع داده می شود. به همراه یکی از هم مسجدی ها به مشهد مقدس می روند و آنجا شهید رضا ابراهیم را می بینند که کاسه سرش برداشته شده و سرش کلاً عفونی است.

چند روز یک بار مورد عمل جراحی قرار می گیرد و از طرفی همزمان مرحوم نادر ابراهیمی در تبریز معده اش مورد عمل جراحی قرار گرفته. اوضاع خانواده خیلی آشفته است. بعد از چند روز از مشهد بر می گردند و برادر دیگر شهید به مشهد می رود. تقریباً ۳۴ روز است در بیمارستان بستری است. برادر شهید به بالین برادر مجروح می رسد. سرش چندین بار عمل جراحی شده. مدتها است در اغما و کما به سر می برد اما برادر از حالش می پرسد گویا آنروز حالی داشته است، می گوید خوبم بعد جهت اطلاع از شرایط هوش و حواسش می پرسد که آیا مرا می شناسی؟ مزاحی می کند و می گوید برو بابا تو اصغر هستی و برادر فکر می کند که حالش رو به بهبودی است. از دوستانش سوال می کند و شهید در جواب نام رحیم محمدی و مرتضی یاغچیان را می برد و برادرش خوب می داند که شهید دیگر در این دنیا نیست چون هر دو نام برایش آشناست چون هر دوی آنان در پیش معبود خویشند و در جوار رحمت حق تعالی و از شهیدان والامقام این مرز پر گهر.

دو روز بعد برادر به تبریز بر می گردد و دو روز بعد از آن یعنی در فروردین ماه ۱۳۶۷ به درجه رفیع شهادت نائل می آید و جالب آنکه هر سه شهید از ناحیه سر مانند مولایشان علی(علیه السلام) به شهادت می رسند و مرحوم نادر ابراهیمی که چندین ماهی را در دوران دفاع مقدس در کنار پدر و برادرش با دشمن خصم بعثی جنگیده بود در سال ۱۳۷۶ سکته مغزی می کند و در سن ۳۸ سالگی به دنیای باقی می شتابد.

روحشان شاد.

وصیتنامه شهید حمزه علی ابراهیمی

بسم ا.. الرحمن الرحیم

الَّذینَ آمنوا یُقاتلونَ فی سَبیلِ الله وَ الَّذینَ کفر یقاتلون فی سَبیلِ الطاغوت فَقاتلو اولیاء الشیطان انَّ کَید الشیطان کانَ ضَعیفا.
انی لا اَری المَوت الا لسعاده و لحیوه مع الظالمین الا بر ما (امام حسین علیه السلام)
و سلام بر تو ای حسین ای سالار شهیدان و ای جانباز راه خدا و سلام بر شما ای جانبازان کربلا ای اباعبدالله. اینک که به رهبری امام امت خمینی کبیر پرچم اسلام می رود تا در فراز بلندترین قله جهان برافراشته شو.
تو که فرمودی هل من ناصر ینصرنی پاسخت عرض می کنم لبیک یا اباعبدالله.

خدایا من حاضر به زندگی با کفار شرق و غرب نبوده و بر علیه آنها به دستور امام و رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران قیام نموده و راه جهاد و شهادت را آگاهانه انتخاب نمودم. باشد که با نشان خون ناچیز خودمان خدمتی کرده باشیم. زندگیمان چیزی قابل هدیه نیست باشد تا با مرگمان خدمتی کرده باشیم.
در آخر از تمام اهل خانه و دوستان و برادران و خواهران حزب اللهی خواهش دارم که امام را تنها نگذارید و به فرمایشات او جامع عمل بپوشانید تا بدین وسیله توانسته باشید راه ما را ادامه دهید.

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی تو را به جان مهدی خمینی را نگه دار از عمر ما بکاه و به عمر او بیفزای.
و انقلاب اسلامی را به انقلاب مهدی متصل بگردان.
والسلام علی الشهداء و علی عبادالله الصالحین و علی جمیع البرار
دوازدهم اسفند ماه سال هزار و سیصد و شصت
حمزه علی ابراهیمی

منبع: آناج

پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۲ - ۰۹:۱۹
کد خبر : 52808
بازدیدها: 261

پاسخی بگذارید »