پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۶

تبلیغات

یادواره شهدای دانش آموز:

شهید بهنام محمدی، «فهمیده» ای دیگر که گمنام ماند

danesheroz1 آبان ۹, ۱۳۹۲ ۰
شهید بهنام محمدی، «فهمیده» ای دیگر که گمنام ماند

دانش روز: شاید آنقدر که اسم شهید محمد حسین فهمیده به گوش مان رسیده و با خاطرات و زندگی نامه این شهید بزرگوار آشنایی داریم، نام شهید بزرگوار بهنام محمدی راد برایمان آشنا نباشد؛ این فرزند گلگون کفن کشورمان نیز در سنین نوجوانی حماسه ای بزرگ خلق کرد و پس از آن شربت شهادت نوشید

به گزارش دانش روز،  نوجوان شهید «بهنام محمدی راد» در بهمن ماه سال ۱۳۴۵در محله کوت شیخ خرمشهر به دنیا آمد، از همان دوران کودکی، با سختی‌ها و دشواری‌های زندگی آشنا و موجب شد تا برای مبارزات عالی و ارزشمند در عرصه زندگی آمادگی بیشتر به دست آورد.

وی با وجود همه سختی‌ها با کار، فعالیت و حرفه آموزی انس یافت و کارهایی چون خیاطی، تعمیر ماشین و تعمیر رادیو و تلویزیون را فرا گرفت. بهنام پس از انقلاب در تعمیرگاه سپاه ‌پاسداران به عنوان شاگرد مکانیک مشغول به همکاری شد.

در دوران دفاع مقدس و هجوم دشمنان به خرمشهر، راه مبارزه با متجاوزان را در پیش گرفت، او با همان جسم کوچک اما روح بزرگ و دل دریایی‌اش به قلب دشمن می‌زد و با وجود مخالفت فرماندهان، خود را به صف اول نبرد می‌رساند تا از شهر و دیار خود دفاع کند.

بهنام چندین بار نیز به اسارت دشمن درآمد؛ اما هر بار با توسل به شیوه‌ای از دست آنان گریخت و باز به نبرد و دفاع پرداخت. او با بهره گیری از توان و جسارت خود توانست اطلاعات ارزشمندی از موقعیت دشمن را به دست آورده و در اختیار فرماندهان جنگ قرار می‌داد.

علاقه عجیبی به امام خمینی (ره) داشت، به گونه ای که اینگونه سفارش کرده بود: از بچه‌ها می‌خواهم که نگذارند امام تنها بماند و خدای ناکرده احساس تنهایی بکند.

این نوجوان شجاع و پرتلاش همچنین کار رساندن مهمات به رزمندگان اسلام را نیز انجام می‌داد و گاه آنقدر نارنجک و فشنگ به بند حمایل و فانسقه خود آویزان می‌کرد که به سختی می توانست راه برود.

بهنام محمدی نوجوان سیزده ساله خرمشهری در نخستین سال جنگ تحمیلی عاقبت بر اثر اصابت ترکش خمپاره در خرمشهر به شهادت رسید.

می خواهم یک قهرمان ملی باشم

مادر بهنام در بیان خاطره‌ای از این شهید می گوید:

۱هنگام آغاز جنگ تحمیلی بهنام ‪ سیزده سال و هشت ماه داشت، نخستین فرزندم بود، او در دوازده سالگی به من می‌گفت: «می خواهم طوری باشم که در آینده سراسر ایران مرا به خوبی یاد کنند و یک قهرمان ملی باشم.».

۲دوران انقلاب، نخستین شعاری که یادش می‌آمد، با اسپری روی دیوار بنویسد، این بود: «یا مرگ یا خمینی، مرگ بر شاه ظالم.» شاهش را هم، همیشه برعکس می‌نوشت. پدرش هر چه می‌گفت که بهنام نرو، عاقبت سربازها می‌گیرندت، توجه نمی‌کرد. اعلامیه پخش می‌کرد، شعار می‌نوشت و در تظاهرات شرکت می‌کرد. گاهی نیز با تیر و کمان می‌افتاد به جان سربازهای شاه.

۳بهنام را به مدرسه نبردم، چرا که پدرش نمی‌گذاشت، او را به تعمیرگاه سپاه به همراه برادرش فرستادم تا کاری یاد بگیرد.

۴یک روز گفت: مادر دلم می‌خواهد بروم پیش امام حسین(ع) و بدانم که چگونه شهید شده!

۵روزی دیگر کاغذی به من نشان داد که درباره غسل شهادت در آن نوشته شده بود. آرام گفت: مادر مرا غسل شهادت بده! چون می خواهم شهید شوم، تو هم از خرمشهر برو، اینجا نمان می‌ترسم عراقی ها تو را ببرند. یکی از همرزمانش برایم تعریف کرد که ۲۸/ ۷/ ۵۹  نزدیک فروشگاه فرهنگیان در خیابان آرش خرمشهر ترکشی به سینه‌اش خورد و شهید شد.

یاد و خاطره تمام شهدای گلگون کفن دانش آموز به ویژه شهید بهنام محمدی و حسین فهمیده که اعتبار استان سرافراز البرز هستند گرامی باد….

منبع:کامنا

پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۲ - ۰۰:۲۱
کد خبر : 70944
بازدیدها: 1,651

پاسخی بگذارید »