چهارشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۵

تبلیغات

زیباترین درنگ معلم مدرسه باغچه بان

danesheroz1 بهمن ۳۰, ۱۳۹۲ ۰
زیباترین درنگ معلم مدرسه باغچه بان

دانش روز: گاهی اوقات قطار زندگی مسافرش را به ایستگاهی می رساند که دیگر فراموش شدنش نا ممکن است.

به گزارش دانش روز، همان ایستگاهی که پروانه روستایی برای همیشه در آن توقف کرد اما مهربانی هایش هرگز از یاد نخواهد رفت.

انگار هنوز تخته سیاه کلاس منتظر نشسته است. بدون شک از این پس دانش آموزان نا شنوای مدرسه باغچه بان کرج بارها و بارها به یاد معلمی می افتند که عطر آرامش و مقاومت را برایشان به ارمغان می برد و سرانجام با اهدای اعضای بدنش بال پرواز دوباره ای به پروانه های خسته می بخشد تا لذت زندگی کردن و مهربانی را به خاطر بسپارند.
• ردپای عشق
گوشه گوشه مدرسه حضور او را تداعی می کند. معلمی که عاشقانه، دانش آموزان ناشنوا را همراهی می کرد تا مرهم ناراحتی هایشان باشد. معلمی که بعد از سالها تدریس دیگر با همکاران قدیمی دوست بود و برای رفع مشکل آنها تلاش می کرد. پروانه روستایی به عمل هم پروانه بود و همین باعث شد پرسنل مدرسه توان پذیرش جای خالی او را نداشته باشند. نمی تواند باور کند دوستی که ۲۲ سال در تمام شادی و ها و غصه های هم شریک بود دیگر در کنارش نیست.
مریم ساسانی همکار ۲۲ ساله پروانه روستایی با صدایی که از شدت گریه گرفته و لرزان است می گوید: با اینکه پروانه جمع ما را ترک کرده است اما از صمیم قلب خوشحالم که این سالها در کنار همکاری چون او سپری کرده ام. ما در محیطی کار می کنیم که کافی است با تمام وجود برای این دانش آموزان مایه بگذاری آنگاه است که ماندگار شدنت حتمی شود همان کاری که پروانه در این سالها انجام داد. او تمام ناهمواری ها را هموار می کرد و برای مدرسه ما حکم یک شناسنامه بود. همچون پروانه ای مهربان بر شانه های پسران و دختران ناشنوایی که از ۵ سالگی تا مقطع پیش دانشگاهی را در این مدرسه سپری می کنند توان می داد و جریان مهربانی را در مدرسه به راه می انداخت. ساسانی ادامه داد: اکنون که او رفته است این حرفها را به زبان نمی آورم بلکه ردپاهایی که از خود بر جای گذاشته گویای گام های تاثیر گذاری است که در این مسیر سراسر مشقت برداشت.
• حسرت حضور
خلاء حضور پروانه روستایی هیچ زمانی برای همکاران و دانش آموزان مدرسه باغچه بان کرج پر نخواهد شد. او دانش آموزان ناشنوای مدرسه را عاشقانه دوست داشت و بارها شده بود به مدرسه می آمد و از دانش آموزی برایمان می گفت حداقل هفت سال از دیپلم گرفتن او می گذشت و شب قبل برای دیدن اش به خانه او رفته بود. انگار بچه ها می دانستند پروانه بهتر از هر کسی درک شان می کند و روی کمک او حساب می کردند.
پس از تعطیلات نوروز مرگ مغزی عسل بدیعی و اهدای اعضای بدنش موضوعی بود که حتی دانش آموزان هم در مورد آن صحبت می کردند همان زمان بود که از زبان پروانه شنیدم اگر روزی برای من هم چنین اتفاقی رخ دهد با کمال میل از اهدای اعضای بدنم رضایت دارم. مریم ساسانی ضمن بیان این جملات ادامه داد: با خصوصیاتی که از پروانه سراغ داشتم خیلی طبیعی است بعد از مرگش نیز هدیه ای به این ارزشمندی را به نیازمندان اهدا کند و بار دیگر فعل مهربانی و شکیبایی را بر تخته سیاه زندگی بنویسد. حرف پروانه فال بود و پرکشیدنش از این دنیا همانطور که می خواست رقم خورد.
حرف دل معلمان و همکاران پروانه روستایی این است که او دعا داشت اما ادعا نداشت، نیایش داشت اما نمایش نداشت و اکنون هم افتخارشان این است که او به تمام معنا امانتداری را به آنها آموخت و با زیستن و رفتنش، عاشقانه و صادقانه زندگی کردن را برایشان معنا کرد.
• انتظاری جانکاه
انگار پر کشیدن پروانه برای همه غیر قابل باور است. چهره پریوش روستایی شبیه خواهرش است. دو سال بزرگتر او است و با گریه می گوید: نمی دانم جالی خالی او را چگونه پر کنم. از من کوچکتر بود اماکافی بود مسئله ای پیش بیاید تا زود تر از هر کسی خودش را برای کمک کردن برساند. محال بود هفته ای بگذرد و پروانه به سراغ پدر و مادرم نرود. آنها وابستگی خاصی به او داشتند و پدرم همیشه می گفت کافی است لب تر کنیم تا پروانه خودش را برساند مادرم هم که تمام امیدش به پروانه بود حالا مدام از بی طاقت بودنش برای دوری از پروانه می گوید. هر کاری که برای ما دشوار بود یا احساس می کردیم زمان زیادی طول می کشد تا به انجام برسد با وجود پروانه سریع تر از آنچه که انتظارش را داشیم به نتیجه می رسید. ما پنج خواهر و یک برادر بودیم اما پروانه با همه فرق داشت، فرزند دوم خانواده بود اما همه روی او حساب دیگری باز می کردند. مثل یک پروانه دور دانش آموزانش می گشت و شرایط سخت تدریس به آنها را با دل و جان می پذیرفت و آنها هم روز خاکسپاری و در مراسم ترحیم ارادتشان را به خواهرم نشان دادند. نمی دانم قرار است پس از این دوری او را چگونه تاب بیاوریم اما با زندگی دوباره ای که به برخی از بیماران بخشید بار دیگر به ما ثابت شد آرامش دیگران برایش مهم است و حتی با رفتنش نیز می تواند دلهای زیادی را شاد کند.

• دستهای گرم و گام های استوار
علاوه بر آموزگاری همسر و مادری شکیبا بود که تمام جاده های زندگی اش را با سنگفرش مهربانی و صبر تزئین کرده بود. مصطفی فقیهی همسر او از ۳۲ سال زندگی در کنار کسی می گوید که برایش مظهر بردباری بود اما هرچه تلاش می کند نمی تواند واژه ها را کنار هم بچیند تا از لحظه های بدون او بگوید. تنها جمله هایی که به زبان می آورد به سالهای نخست زندگی مشترکشان مربوط می شود که با سختی و مشقت عجین شده بود اما دستهای گرم و گام های استوار پروانه تمام سختی ها را بی رنگ می کرد و رنگ شادی به زندگی می پاشید. می گوید هیچ گاه با شغل پروانه مشکلی نداشتم زیرا می دانستم او عاشق کارش است و دانش آموزان را همچون فرزندانش دوست دارد و از هیچ کمکی برای به ثمر نشستن آنها دریغ نمی کند. او نه تنها خود را وقف زندگی مان کرده بود و با تمام وجود موفقیت دو پسرمان را می خواست بلکه از کنار مشکلات دانش آموزانش نیز به سادگی نمی گذشت و خود را مسئول حل مشکلات آنها می دانست. یادآوری آن روز تلخ قلبش را می فشارد، می گوید: مقدمه پرواز پروانه به یک ساعت هم نرسید. بدون دلیل دچار سردرد و تهوع شد او را به بیمارستان رساندیم. بررسی ها انجام شد نظر پزشکان این بود که او را برای انجام عمل جراحی به تهران منتقل کنیم. کارهای انتقال و عمل جراحی انجام شد و در عین ناباوری از پزشکان شنیدیم که امیدی به بازگشتن او نیست. پذیرش اینکه مادر فرزندانم دیگر در جمع خانواده نخواهد بود غیر قابل تحمل بود اما از آنجا که بارها و بارها در مورد چنین کارهای انسان دوستانه ای صحبت کرده بودیم و او در کمال اطمینان از این حرکت تقدیر می کرد می دانستیم با اهدای اعضا روحش آرام خواهد گرفت.

منبع: شبکه ایران

چهارشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۲ - ۱۱:۳۶
کد خبر : 94358
بازدیدها: 372

پاسخی بگذارید »