سه شنبه ۰۵ بهمن ۱۳۹۵

تبلیغات

روحانی شهیدی که ازمردم خواست به نشانه اعتراض به برنامه های فاسد رژیم ستمشاهی تلویزیون های خود را آتش بزنند

danesheroz تیر ۲۸, ۱۳۹۲ ۰
روحانی شهیدی که ازمردم خواست به نشانه اعتراض به برنامه های فاسد رژیم ستمشاهی تلویزیون های خود را آتش بزنند

دانش روز : مردم آنقدر به ایشان علاقه و ارادت داشتند که طولی نکشید عده زیادی از اهالی، تلویزیونها را آوردند و خرد کردند و آتش زدند. دود حاصل از سوختن تلویزیونها آسمان منطقه را پوشاند

به گزارش دانش روز :

نام شهید: هدایت اله ملکی بناد کوکی ………………………………..نام پدر: جواد

محل تولد: یزد …………………………………………………..تاریخ تولد: ۳/۵/۱۳۲۳

مدرک تحصیلی: فوق لیسانس ……………………………….وضعیت تأهل: متأهل

تعداد فرزندان: دو دختر و سه پسر  …………………شغل شهید: امام جمعه کرج

تاریخ شهادت: ۱۰/۴/۶۵  ……………………………..نحوه شهادت: توسط بمباران

محل شهادت: مهران ……………………………نشانی مزار: امام زاده محمد کرج

یگان خدمتی: مرکز اعزام روحانی ………………..آخرین مسئولیت در جبهه: مبلغ

خلاصه‌ای از زندگی‌نامه شهید

شهید هدایت اله ملکی بنادکودکی فرزند جواد به تاریخ ۳/۵/۱۳۲۳ در دیزه یزد از یک خانواده مؤمن و مذهبی چشم به جهان هستی گشود. وی دوران کودکیش را در آغوش گرم پر مهر و محبت خانواده سپری نمود و در سن ۷ سالگی جهت کسب و دانش وارد کانون فرهنگی آموزش که همان مدرسه است شد و تحصیلات خود را تا مدرک فوق لیسانس ادامه داد.

ایشان در گذشته قبل از انقلاب فعالیت سیاسی داشته اند و بعد از انقلاب عضو شورای روحانیت و دبیر حزب جمهوری کرج مسئول ستاد نماز جمعه و امام جمعه موقت کرج بودند و سرانجام با شروع جنگ تحمیلی از طرف مرکز اعزام روحانی به جبهه‌های جنگ اعزام و سرانجام در مورخه ۱۰/۴/۶۵ در منطقه جنگی مهران توسط بمباران دشمن صهیونیست به فیض شهادت نائل گردید. روحش شاد.

بسم الله الرحمن الرحیم

   نام: هدایت الله     نام خانوادگی: ملکی بنادکوکی    نام پدر: جواد    شماره پرونده: ۳۵۳۸۹/۶۵    کدشناسائی: ۱۷۲۰۱۹۶

 اشاره

نگاهی هر چند گذرا به زندگی سرداران شهید، یادآور نیکوترین خصلتهایی است که در وجود نیکوترین موجودات جمع گشته و یاد آور عشق، ایمان، اخلاص، شور و هیجان و« قهقه مستانه و شادی وصول» خدا مردانی است که در آن دوران پر حادثه و پر حماسه، (( با قامتی استوار ایستادند و جاودانه تاریخ شدند )). کتابی که از برابر نگاهتان می گذرد، مختصری از زندگی پر افتخار و سراسر عشق واخلاص شهید حجت الاسلام ملک زاده دبیر حزب جمهوری اسلامی و امام جمعه موقت شهرستان کرج می باشد و ارائه آن دستاویزی است تا بدانیم که باید به دامان پر فیض شهیدان آویخته و معیار ارزشهایمان را با عیار عمل آنها محکم بزنیم. گرچه معترفیم که دست توان ما از رسیدن به جوهر حقیقی و ارزشهای والای این پرندگان مسافر عاشق کوتاه است، اما امید آن داریم که مردان آینده این دیار، از این یافته های اندک، به مصادیق و فضائل بیشماری دست یافته و از خورشید وجود آن شهید، روشنای راه برگیرند.

به جای مقدمه

(( شاید برای آنها که هنوز نمی خواهند حقیقت را باور کنند، بین فقه و اصول و جبهه های جنگ تناسبی نباشد، اما برای ما که علما و فقها را ورثه انبیا می دانیم، حقیقت مسلم این است که فتح ما در جبهه های نبرد، در همین کلاسهای فقه و اصول است که پایه ریزی می گردد. ما برای اسلام می جنگیم و درخت تنومند اسلام، ریشه در خاک فقه و اصول دارد و از خون عشاق آبیاری می شود. پیمان علم پیمان کربلایی است و آن را که این پیمان را با خدا بست، در مدرسه درس فقه می خواند و در جبهه درس عشق و قربتا الی بر سر هر دو درس با وضو وارد می شد و این هر دو را جبهه مبارزه با کفر و شرک می داند و می داند که این راه، راه شهادت است. علما ورثه انبیا هستند و وظیفه انبیا نجات بشر از غل و زنجیرهای خود پرستی و بت پرستی است و این وظیفه تا جامعه به اصلاح کشیده نشود، به تمامی میسر نیست. این چنین ذات اسلام سیاسی است و همه تاریخ، تاریخ مبارزه انبیا با طواغیتی است که حیات خود را در بردگی انسانها می جویند. یک پای در جبهه و پای دیگر در سر درس فقه. با آن خون و در این خاک است که درخت تناور ولایت پا می گیرد و در سر همه انسانیت سایه می افکند. ))

چشمانی پر از گل سرخ

تو مثل ستاره

پر از تازگی بودی نور

و در دستت انگشتری بود از عشق

و پاکیزه مثل درختی

که از جنگل ابر بر گشته باشد

تلویزیون های سوخته

اولین کسی که در حصارک راجع به انقلاب، بر روی منبر فریاد برآورد و مردم را به حرکت واداشت، ایشان بود. قبل از انقلاب تلویزیون پر بود از فیلمهای مبتذل و تبلیغ فساد و فحشا. برنامه های تلویزیون به نحو بسیار نامطلوب و ناشایستی، جوانان و نوجوانان ا به خود جذب می کرد و آنها را به انحراف می کشاند. تبلیغات ضد اسلامی و ضد شرعی، به طور مستقیم و غیر مستقیم، از برنامه های رایج آن بود. یک روزی حاج آقا ملک زاده، روی منبر، دیگر طاقت نیاورد و برنامه های تلویزیون را به شدت مورد انتقاد قرار داد. تمام حرفهایش را به استدلال محکم و با استفاده از قوانین و احکام اسلامی بیان می کرد. آخر صحبتش از همه خواست تا تلویزیونهای خود را بیاورند و در زمین مسطحی که نزدیک مسجد بود، به نشانه اعتراض به برنامه های فاسد آن و در حقیقت نوعی مبارزه منفی با رژیم ستمشاهی، آنها را آتش بزنند. مردم آنقدر به ایشان علاقه و ارادت داشتند که طولی نکشید عده زیادی از اهالی، تلویزیونها را آوردند و خرد کردند و آتش زدند. دود حاصل از سوختن تلویزیونها آسمان منطقه را پوشاند. آن جا بود که ماموران رژیم به روح انقلابی مردم و اطاعت و علاقه آنها نسبت به روحانیت پی بردند و تو دهنی محکمی خوردند.

برادر عباس جمشیدیان

عزای عمومی

سال پنجاه و شش، در پاسگاه حصارک، گروهبان خشن و بداخلاقی بود که هر روز می آمد و اعلامیه ها را از روی دیوار می کند و اهالی را مورد آزار و اذیت قرار میداد. مردم چهلم شهدای تبریز را گرفته بودند  و روزنامه ها هم عزای عمومی اعلام کرده بودند. من هم مغازه را تعطیل کردم و به سمت خانه راه اقتادم. همین که چند قدم از مغازه دور شدم، همان گروهبان خشن، سر رسید و با تندی و با عصبانیت گفت:  (( جمشیدیان، چرا مغازه ات را باز نمی کنی ؟ )) – (( برای اینکه امروز عزای عمومی اعلام شده است، چهلم شهدای تبریز است. )) – (( این چیزها به شما ربطی ندارد. شما وظیفه دارید مغازه ات را باز کنی. چون شما در این محله شناخته شده ای، بقیه اگر ببینند شما مغازه ات را بسته ای، آنها هم می بندند و اگر باز کنی، آنها هم باز می کنند. زود باش مغازه ات را باز کن.))- (( من نمی توانم این کار را بکنم….)) (( ساکت همین که گفتم )) کم کم جر و بحثمان بالا گرفت و عده ای دورمان جمع شدن. در همین هنگام حاج آقا ملک زاده از راه رسید و پرسید: ‌(( چه خبر شده ؟ )) گفتم:  (( حاج آقا، روزنامه ها امروز عزای عمومی اعلام کرده اند. من هم نمی خواهم مغازه ام را باز کنم ولی این گروهبان می گوید باید مغازه ات را باز کنی. )) ایشان هم بی اعتنا به داد و قال گروهبان، به من گفت: ‌(( اشکالی ندارد، شما مغازه ات را باز کن. )) من هم از حرف ایشان تبعیت کردم و کره کره مغازه را بالا دادم. مدتی که گذشت همه چیز آرام شد و همه رفتند. فقط حاج آقا ماند. رو کرد به من و گفت:  (( حالا می توانی مغازه ات را ببندی ؛ چون آن موقع ممکن بود برایت دردسر درست شود. مغازه ات را ببند و برو خانه. بقیه اش با من. ))

انگار نه انگار

آن روزها در پاسگاه ژاندارمری حصارک مشغول به کار بودم. سال ۵۶ بود و بحبوحه انقلاب. نزدیک ظهر، جهت انجام کاری به دادسرا رفتم. هنگام برگشت، داشتم از راه پله ها پائین می آمدم که یکی از کارمندان دادسرا که از دوستان ما بود، مرا به کناری کشید و آهسته در گوشم گفت:  (( آقای سعادتی قرار است از طرف ساواک بریزند و منزل حاج آقا ملک زاده را تفتیش کنند. اگر می توانی زودتر به ایشان خبر بده. )) از دادسرا که بیرون آمدم، قلبم تند تند می زد. اضطراب سراپای وجودم را گرفته بود. با عجله خود را به منزل حاج آقا رساندم و جریان اطلاع دادم. به ایشان گفتم: ‌ (( هرچه اعلامیه و نوار و کتاب و رساله امام (( ره)) دارید، جمع آوری کنید که گیر ماموران نیفتد. )) خودم هم برای کمک به ایشان داخل خانه شدم. تمام وسایلی که احتمال میدادیم مشکل ساز شوند، جمع آوری کردیم و داخل یک گونی ریختیم. گونی را برداشتم و از منزل ایشان بیرون آمدم. به محض اینکه سر کوچه رسیدم، دیدم ماموران ساواک از راه رسیدند و دور خانه ایشان را محاصره کردند،‌همگی مسلح اما با لباس شخصی. از دور مراقب اوضاع بودم، طوری که آنها متوجه من نشوند. ساعتی گذشت تا ماموران ساواک از خانه بیرون آمدند و رفتند. قیافه هایشان گرفته و عصبانی به نظر می رسید. اتومبیلشان که دور شد، آرام و با احتیاط،‌ به طرف منزل حاج آقا راه افتادم. نگرانش بودم، وارد خانه که شدم،‌با کمال تعجب دیدم که حاج آقا با لباسهای معمولی و راحتی توی حیاط نشسته و می خندد. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. مرا که دید،‌ با خنده گفت:  (( الحمدالله چیزی پیدا نکردند. از کمک شماهم خیلی متشکرم. حالا بیا و چند دقیقه بنشین، یک چایی باهم بخوریم. ))

برادر حبیب الله سعادتی

خاطره ای از فرزند شهید

 

دلباخته

در همه جا پیچیده بود که حضرت امام (ره) روز دوازدهم بهمن به میهن اسلامی تشریف فرما خواهد شد. از وقتی این خبر را داده بودند، حالات پدرم بکلی تغییر کرده و موجی از شادی و خوشحالی وجودش را فرا گرفته بود. اشتیاق عجیبی داشت که در مراسم استقبال حضرت اما (ره) در فرودگاه مهرآباد حضور داشته باشد. اما کسالت شدیدش مانع از آن بود که بتواند به تهران برود. با اینکه خیلی دلش می خواست، اما چاره ای نبود. شب دوازدهم هم به همه اطلاع دادند که مراسم استقبال حضرت امام (ره) از طریق تلویزیون، به طور مستقیم پخش خواهد شد. آن شب را اصلا نخوابید. بی قرار بود، بی قرار خوشحالی. چون ما در منزل تلویزیون نداشتیم، صبح روز بعد از نماز، با شور و حرارت خاصی همه ما را آماده کرد تا به منزل یکی از دوستان برویم و صحنه ورود آقا را از طریق تلویزیون تماشا کنیم. به منزل آنها رفتیم منتظر ماندیم. حدود ساعت ۸ صبح بود که اعلام کردند ورود حضرت امام به تاخیر افتاده است. این خبر مثل تیری بود که در قلب پدرم فرو کرده باشند. حالات چهره اش بکلی تغییر کرد. غم و ناراحتی از چهره اش می بارید. به گوشه ای رفت و زیر لب مشغول ذکر گفتن و دعا کردن شد. احساس عجیبی به همه ما دست داده بود. ساعتها به سختی و اضطراب می گذشت. پدرم همچنان مشغول خواندن دعا بود که بعد از چند ساعت، خبر ورود امام به میهن اسلامی، همه چیز را به هم ریخت. اشک شوق و شادی و شادمانی، در چشمان پدرم حلقه زده و تبسم زیبایی صورتش را آراسته بود. پدرم براستی دل باخته امام (ره) بود.

 

 

منبع:هادیان البرز

جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۲ - ۱۱:۴۷
کد خبر : 39250
بازدیدها: 221

پاسخی بگذارید »