شنبه ۰۲ بهمن ۱۳۹۵

تبلیغات

دیار باقی!!!

danesheroz مهر ۴, ۱۳۹۲ ۰
دیار باقی!!!

دانش روز : وبلاگ آویزون خدا

چه بخواهیم چه نخواهیم، دنیای دیگه ای وجود داره که هممون قراره تجربه اش کنیم؛ دنیایی که لذت یا عذابش بر اساس اعمال خودمونه. کوچک ترین کارهایی که انجام می دیم ، در روز قیامت بازبینی شده و مورد پرسش قرار می گیره. عمر مثل باد می گذره ، برنامه تون برای بقیه  عمرتون چیه؟

 ) با اعمال نیکو آسایش ابدی ام  رو تضمین می کنم     ۱

۲) با گناه هایی که لذتتشون کوتاه و عذابشون ابدیه،  خودمو از بهشت محروم می کنم.

انتخاب با خودتون، فقط “محض اطلاع “بگم در روز قیامت تمام کارهایی که انجام دادیم،  مثل یک فیلم نمایش داده می شه .مبادا از دیدن فیلم زندگی مون شرمنده بشیم    …!

روی ادامه مطلب کلیک کنید هنوز حرف دارم!!! ( نری تو ضرر می کنی از ما گفتن بود…)

 

حرف دوم: نماز جا و مکان ندارد….

به کجا رسیده ایم …موبایلمون که زنگ می خوره،  سریع برمی داریم “زشته فلانی پشت تلفن معطل بشه” ولی 
نمی دونم چرا صدای خدا رو نمی شنویم ؟!هرچی زنگ می زنه،  پیغام می ذاره، انگار نه انگار؛ خودمون رو 
می زنیمبه اون راه: الان کار دارم ،الان باید برم جایی ،الان سرم شلوغه وقت ندارم نماز بخونم ، بعدا می خونم … 
پس این “بعدا ” کی می رسه؟ چه  زود یادمون رفت این جمله رو ” به  نماز نگویید کار دارم ، به کار بگویید نماز 
دارم”  یه بزرگی می گه:”نماز ، مثل غذا می مونه ؛ اگه اول وقت خونده نشه، سرد می شه و از دهن میفته ” پس تا
سرد نشده بخوریمش!!! به یاد داشته باشیم نماز اول وقت جا و مکان ندارد….
حرف سوم: بیداری افکار
 
 
حرف چهارم: مشترک گرامی ، شارژ معنوی شما در حال اتمام است. امکان برقراری ارتباط با مرکز (خدا) 
 
 وجود ندارد.لطفا هر چه زودتر  افدام به شارژ خود فرمایید!!!

 

 

حرف چهارم: یک داستان فوق العاده زیبا

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها

افراد زیادی اونجا نبودن , ۳نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۶۰-۷۰ سالشون بود.

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که 

اون جوان گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم ,

بگذریم!شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ماها و با خوشحالی

گفت که خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد رو کرد 

به صندوق دار رستوران و گفت: این چند نفر مشتریتون مهمون من هستن. میخوام شیرینی بچم رو بهشون بدم ,,

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خب ما همگیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که

مناز روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا 

غذا مونرو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بالاخره با اصرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و

اونپیرزن پیرمرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد .

خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما 

که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه ۴-۵ 

ساله ایستاده بود تو صف از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب

دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه ,

دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش ,, به محض اینکه برگشت من رو

شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از ۲-۳ 

هفته پیش که بچتون بدنیا اومده بزرگم شده ,, همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت ,, داداش 

او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم,,

دیگه با هزار خواهش و تمنا گفت :اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم 

دستام رو شستم ,, همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم. البته اونا

نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن , پیرزن گفت کاشکی می شد یه کم ولخرجی کنی

امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم ,,, پیرمرده در جوابش گفت , ببین 

امدی نسازی ها! قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه. اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر

رفته بود.من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه ۱۸ هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده 

همین طور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل

دارین؟ ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای

داغتون برامون بیار ,,

من تو حال و هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم ,, رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیرزنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ,,

ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماها که دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم ,, این و گفت و رفت یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه , ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به در و دیوارنگاه میکردم و مبهوت بودم .واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید.

حرف آخــــــــــر:فروشی

 

منبع : وبلاگ آویزون خدا

پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲ - ۱۰:۱۲
کد خبر : 62582
بازدیدها: 384

پاسخی بگذارید »