سه شنبه ۰۵ بهمن ۱۳۹۵

تبلیغات

داستان مادر شهیدی که لحظه شهادت فرزند خود را به چشم دید/ پیکر شهید امرالله دادخواه روز ۵ نوروز به خانه برگشت

danesheroz اسفند ۲۶, ۱۳۹۲ ۰
داستان مادر شهیدی که لحظه شهادت فرزند خود را به چشم دید/ پیکر شهید امرالله دادخواه روز ۵ نوروز به خانه برگشت

دانش روز : مادر شهید امرالله دادخواه نحوه شهادت فرزند خود را به همان شکلی که بوده در عالم رویا دیده است و میگوید پیکر فرزند عزیزش بعد از هفتاد و دو روز به هنگام دید و بازدید عید نوروز به خانه برگشته است

این داستان واقعی و غرور آفرین است
داستان مادری که با فداکاری و حس خاص یک مادر مؤمنه فداکار مسلمان پسران خود را راهی راه خدا میکند و رضایت پروردگارش را بر همه متعلقات دنیایی برتر میشمارد.

جلوی درب خانه ایستاده است…
به عقب بر میگردد و از مادر میخواهد که نوزاد ۳ماهه اش را بیاورد تا دوباره ببوسدش ، همین چند لحظه قبل بود که در آغوشش کشیده بود و حسابی بوسیده و بوئیده بودش ولی سیر نمی شد ، راضی نمی شد .

دل مادر تکان میخورد ، با خود میگوید چرا امرالله اینبار که راهی جبهه است ، اینگونه از اهالی خانه خداحافظی میکند ! چرا چشم از چشمان معصوم و لبخند شیرین کودکش بر نمیدارد ! طوری وداع میکند که انگار در حال دل کندن و رفتن برای همیشه است.

امرلله کودک را در آغوش میگیرد و با مهر نگاهش میکند ، بعد نگاهی به مادر می اندازد و میگوید ، مواظب کودکم هستی مادر ؟! اگر مریض شد ، او را به دکتر میبری؟ هرچه نیاز داشت برایش فراهم میکنی ؟!
مادر قد و بالای فرزند رشید خود را بر انداز میکند ، چقدر لباس خاکی جبهه به او می آید ، یاد علی اکبر(ع) می افتد که راهی میدان جنگ بود.
نکند دیگر امرالله برنگردد…..

با فریادی از خواب بر می خیزد ، خیس عرق شده است ، عجب خوابی بود ، شب عملیات ، شلمچه و کانال ، نور منور و صدای خمپاره ، امرالله را دید که بر روی زمین افتاده است و دوستانش پایش را می بندند ، دید که با فریاد از نیروهایش میخواهد ، همانجا رهایش کنند و به پیش بروند ، پسر عزیزش را دیده بود که در میان آتش و خون بلند شده و لنگان لنگان خود را به جلو میکشد ، نگران نیروهای گردانش است و سرنوشت عملیات برای جنگ تعیین کننده ، که ناگهان تیری به شکم امرالله اصابت میکند و با افتادن و شهادتش مادر نیز با هراس از خواب میپرد.

منظر بانو دل تنگ است و نگران ، از امرالله خبری نیست ، نوه شیرین خود را در آغوش میگیرد ، برایش لالایی میخواند ، یاد کودکی های فرزند رشید می افتد ، همینقدر آرام و شیرین بود ، با پدر مو نمیزند ، بوی امرالله را هم میدهد.
با این حرفها و خیالها خود را آرام میکند تا شاید همین روزها از پسر رزمنده خبری بیاید و اهل خانه را از نگرانی در بیاورد.

تقی ، پسر دیگر منظر بانو روبروی مادر نشسته است و قرآن میخواند ، اشک از گوشه چشمش روان است و با سوز آیه های الهی را زمزمه میکند (  وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ﴿۱۶۹﴾
(ای پیامبر!) هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه آنان زنده‌اند، و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.
با این آیه نوری بر قلب منظر بانو می نشیند ، میدانستم ، امرالله من شهید شده است ، سر به آسمان بر میدارد : خدایا به من صبر زینب (س) عطا کن تا در روز محشر رو سفید باشم.

رو میکند به پسرش که قرآن میخواند : تقی جان چه شده  ، چرا اینقدر غصه دار هستی مادر ، امرالله بر نمی گردد ؟! شهید شده است ؟!
میدانم امرالله شهید شده است ، خوابش را دیده ام…

تقی با چشمان خیس به مادر نگاه میکند ، حاج خانم ! از کجا فهمیدی ؟! در خواب چه دیدی !
مادر تعریف میکند شلمچه را ، کانال و عملیات را ، منور و خمپاره را ، پا و شکم تیر خورده امرالله عزیزش را ….
بله مادر ، همینطور که گفتی شهید شده است…درست دیده ای ….

منظر بانو دستی مهربانانه بر سر پسر میکشد : اینقدر در خودت نریز دلبندم ، غصه بی برادری ات را با من تقسیم کن مادر ، شهادت برادر بر تو مبارک ، اینکه غم ندارد ، باید شاد بود و شکر کرد…راضیم به رضایت پروردگارم….خودش داده و خودش هم نزد خود برده است…خوش به سعادتش که اینگونه عاقبت به خیر شد…شیرم حلالت مادر…شفیعم در روز محشر باش امرالله من…

یک بار دیگر از خواب میپرد ، بسم الله الرحمن الرحیم…خدایا هفتاد و دو روز از امرالله خبر ندارم ، جنازه اش پیدا نشده ، همرزمان و نیروهایش گفتند نمیدانند بعد از تیر خوردن چه بر سر وی آمده است…
این چه خوابی بود که دیدم ، چه معنی دارد حرفهای امرالله…
سعی میکند به خاطر بیاورد…امرالله را دیده بود با همان لباس خاکی و چفیه ای که میرفت..همان نگاه…همان لبخند… خودش پشت سرش آب ریخته بود تا زودتر بیاید…

دستش را گرفته و گفته بود ، کجا هستی پسرم ، چرا به خانه برنمیگردی ، دلم برایت تنگ شده مادر…
گفته بود : می آیم مادر…می آیم ولی دیگر بدردت نمیخورم…
چقدر صدایش آسمانی بود…انگار آن دنیایی شده بود
یکبار دیگر در دل منظر بانو دلشوره  خانه کرد…

 

پنجم نوروز است ، سعی میکند خود را با دید و بازدید مشغول کند ، شاید از دلشوره اش کاسته شود…
در را که میزنند گوشهایش را تیز میکند ، صدایی می آید ، آقا تقی ..یک لحظه بیایید دم در ، کمک میخواهم ، ماشینم خراب شده با من بیایید برویم ….

منظر بانو باز هم به خواب خود فکر میکند ، حرفها را به یاد میآورد…

می آیم مادر …

میدانم ، امرالله من آمده است …پیکر پاکش آمده است…به من دروغ نگویید …میخواهم پسرم را ببینم…میخواهم عطر شهادت را از او استنشاق کنم..

درست است مادر … امرالله آمده … باز هم تو زودتر فهمیدی… برگشتن فرزند به منزل مبارک مادر ، شهادت دلبندت بر تو مبارک مادر…خوش به سعادتت که خداوند مقام مادر شهید بودن را به تو عطا کرده است…

شهید امرالله دادخواه در عملیات کربلای ۵ در کربلای ایران یعنی شلمچه به همان ترتیب که مادر در خواب دیده بود به شهادت میرسد.

این شهید بزرگوار در سن ۳۳ سالگی شربت گوارای شهادت را مینوشد و  وی در جبهه حق علیه باطل ، مسئول دسته ویژه گردان علی اکبر (ع) بوده است.

شهید در تاریخ ۶۵/۱۰/۲۳ به شهادت رسید و هفتاد و دو روز بعد از شهادت در روز پنجم نوروز ، پیکر پاکش ، به دست مادر میرسد.

وی در زمان اعزام به جبهه مسئول بسیج ادارات و کارخانه جات کرج بوده است.

روحش شاد و راهش پر رهرو باد

نمایی دلنشین از منزل شهید که بوی سادگی و صفای خانوداه شهدا  و ولایتمداری میدهد

مزار پاک شهید

منبع :تیتر۱
دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۲ - ۱۴:۳۹
کد خبر : 98975
بازدیدها: 163

پاسخی بگذارید »