سه شنبه ۰۸ فروردین ۱۳۹۶

تبلیغات

حاشیه های یادواره یونس خاک و شهدای غواص البرز

danesheroz1 شهریور ۱۵, ۱۳۹۲ ۰
حاشیه های یادواره یونس خاک و شهدای غواص البرز

دانش روز: یادواره شهدای غواص در استان البرز در فضایی آکنده از معنویت برگزار شد، یادواره ای که حاشیه هایش بیش از هر متنی در یادها ماندگار شد

 به گزارش دانش روز، نخستین یادواره شهدای غواص استان البرز بسیار ویژه و متفاوت و از سایر یادواره هایی که تا به اکنون برگزار شده بود، در ذهن ها ماندگار شد.

فضا سازی مراسم یادواره با پوششی از نیزارهای جنوب و سنگ فرشی نیلی به یاد رود نیل، جلیقه ای خاکستری رنگ در گوشه خاکریزی پشت نیزارها و فانوس هایی روشن که در امتداد یکدیگر سو سو می زدند  تمام ابزارهایی بود که دوران ۸ ساله دفاع مقدس را تداعی می کرد.

حمید رضا عسگری مورودی مدیرکل اجتماعی و فرهنگی استانداری البرز که برای نخستین بار و آن هم اجرای چنین یادواره را عهده دار بود؛ تأثیر قدرت کلماتش را با سرودن قطعه شعری در وصف « شهید ایرج خرم جاه » به منصه ظهور رساند و از همان نخستین دقایق برگزاری یادواره قلب های جمعیت چندین هزار نفری سالن شهدای سپاه کرج را با این شهید نوجوان کرجی گره زد و به تسخیر درآورد.
هرچه عدد بود شمردیم! اما به انتهایت نرسیدیم، قایم باشک بازی تمام شد، خبری از تو سیبستان را شکوفا کرد، ایرج!
۲۷ سال گذشت، من میان همان کوچه، کنار خاطره رفتنت، آنقدر عددهای رنگ و رو رفته را شمرده ام که پیر شده اند!،یک، دو، سه …..نُه، دَه!،این شماره ها با همه کهولت، پا به پای من، از پله فصل ها آنقدر بالا آمده اند که حالا دست شان به ماه عسل رسیده است!
 از صفرتا بی نهایت دراین مسافت بی مقدار، مساحت بودن تو بی حوصلگی می کند! بگو تو از هندسه محدود آنان فراتری، شاید در ملالت این تکرار، پایان بازی را فراموش کرده اند!
مُکدر مباش، فهم این معما از استعداد اعداد بزرگ تر است! و این معنا را فقط تو می دانی که با همه کوچک سالی ات نمره ۲۰ گرفته ای نه آن عددهای پَست که سه هزار میلیارد بار در ثانیه مردود می شوند!
هنوز که هنوز است، ما با چشم های بسته،دل به این عددهای بی مقدار خوش کرده ایم! قایم باشک بازی تمام شد،حالا که تو آمده ای! تا در کوران غفلت  وفَوَران فراموشی کربلای پنج ضلعی بُغض و زخم را فریاد کنی!
۲۷ سال گذشت،  دیگر رمقی نیست، نه نِی مانده نه نای !
 از همان رود که دریا را با خود برد، یک بغل خاطره،با رایحه نعنا و نِی  و نَفحات یقین
از غواص های زمرّدین بی نشان برایم بیاور!
می خواهم تو را با این نیزار آتش گرفته در میان بگذارم!
کسی نمی داند تو باغ را رها نکردی گندمزار را هم! خواستی باران و اردیبهشت در خاطره ی درختان سیبستان فقط یک آرزو نباشد! از آن روز نامت تجلی یک رؤیاست! و من هنوز در شگفتم که تو ذره ذره پیدا شدی و ما کم کم گُم ! اما می دانم  این جزر و مد…
حاصل آن دریایی است که وقتی موج برداشت، ماهی به رنگ عسل کندوی کهنه خاطره ات را در مجاورت یادی غریب به معجزت عشق به بار نشاند!
دوباره چشم هایم را می بندم، چفیه ات را می بویم، بوی پیراهن یوسف می آید، اگر این اشک ها بگذارند، دوباره سربند یازهرایت را در مسیر باشد بر شاخه یاد می آویزم!
اما هنوز در شگفتم! چگونه رود دریا را با خود برد؟!
قایم باشک بازی تمام شد
این بار چقدر ماه عسل شیرین بود، ایرج!
پیشکش به شهید ایرج خرم جاه که پس از ۲۷ سال بی نشانی به معجزت عشق تابیدن گرفت…..
خاطره ای از شب ۱۹ دی سال ۶۵
حاج حمید پارسا هم از بازماندگان غواصی بود که شب ۱۹ دی ماه ۶۵ را زنده کرد و از خاطرات آن شب گفت: نیمه شب ۱۹ دی ماه ۶۵ بود، گردان امام سجاد ۱۰ سیدالشهدا، هوا تاریک شده بود و  پایین دژ بودیم ، بچه های غواص یک به یک کنار آب با خود نجوا می کردند پشت سرشان به نجواها گوش می دادم ، هرکدامشان چیزی می گفت یکی با امام زمان، آن یکی با خدا… اما یکی شان طور دیگری نجوا می کرد و نام بی بی فاطمه زهرا(س) را می برد، می گفت یا فاطمه الزهرا ما جوانی مان را به عشق شما آورده ایم امشب تو برای ما مادری کن تا تکلیف مان را خوب انجام دهیم  و دل امام شاد و دشمنان دین  خوار شود…
آن شب بچه های گردان حضرت زینب(س) از لشگر ۱۰  و گردان علی اکبر (ع) به فرماندهی شهید علی عاملی با درگیری جناحی از راست و شکسته شدن خط توسط شهید علی عاملی که هنگام بریدن سیم خاردار در آب با اصابت گلوله دشمن و ذکر مقدس یازهرا به زیرآب فرو رفت توانستند از جناح پهلو طوری که دشمن تصورش را هم نمی کرد از منطقه محصور شده عبور کنند.
شهدای غواص از همان روز نخست دل به دریا زده بودند
سردار حسینی مطلق فرمانده سپاه کرج هم در بخشی از این مراسم با یادی از شهدای غواص گفت: رزمندگان غواص وقتی به خیل غواصان می پیوستند از همان اول باید دل به دریا می زدند، شهدای غواص فقط غواص نبودند، تخریب چی بودند، ادوات مهیا می کردند،توپخانه چی بودند بنابراین تمامی تخصص ها را داشتند و کاری که در خشکی و پشت خاکریزها انجام می شد باید در آب انجام می دادند و همین کارشان را سخت تر می کرد.
فضایی که در یادمان یادهای بی ساحل حاکم شده بود واژه ها و جملات را قاصر از توصیف می ساخت و تنها باید در آن محفل حاضر می شدی تا جو معنوی را درک و لمس کنی ….
در ادامه این یادواره خواهر شهید « ایرج خرم جاه» نوشته ای از دوران کودکی ایرج را بازگو کرد..
وقتی کوچک بودیم مادرمان با دست خالی نه ارث و ثروت پدری، نه خانه و مالی باید ما را بزرگ می کرد، اینگونه بود که  مادرم باید کار می کرد تا بتواند خرج ما را درآورد، آن زمان زندگی خیلی سخت بود مثل الان نبود که تمام امکانات فراهم باشد مادرم باید کار می کرد تا از یک طرف خرج کرایه خانه و خرج خوراک و پوشاک و من  و برادرانم را فراهم کند، یاد دارم مادرم مجبور بود تابستان های گرم به سر زمین های کشاورزی برود و کار کند و خرج زندگی را در بیاورد.
ایرج از  همان کودکی در سختی زندگی کرد و  در بچگی مرد بزرگی بار آمده بود، همیشه سعی می کرد کمک خرجی برای زندگی باشد کودکی خوبی را سپری نکرد و مجبور به نگهداری من و براردم نیز بود.
تا اینکه من و برادرم سن و سال پیدا کردیم  با کارکردن مادرم  توانستیم خانه کوچکی بسازیم و در آنجا زندگی کنیم و بعد  ایرج به مدرسه رفت .
او  دانش آموز زرنگ کلاس بود و همه او را دوست داشتند چون پسر با انرژی بود، در ۸ سالگی به سرکار می رفت و در شیشه بری کار می کرد ، چون قدش کوتاه بود وزور و بازویی نداشت که کرکره مغازه را بالا دهد برای همین  مادرم را با خود می برد تا زودتر از صاحب کارش مغازه را باز کند و کمک خرجی برای مادر باشد.
او در تابستان  وقتش را به بطالت نمی گذراند و خودش را شرمنده مادر می دانست. تابستان سال بعد در مکانیکی هم کار می کرد روزی دیدم صاحب کارش آمده دم خانه و سراغ ایرج را از ما می گرفت مادرم گفت: مگر ایرج سرکار نیست؟ صاحب کارش گفت: سرکار بود اما موتور من را گرفت تا دوری بزند، دیر کرده نگران شده ام، درهمین حال بود که ایرج با خنده ای بر لب آمد، مادرم گفت:چرا این کار را کردی نمی گویی دست و پایت می شکند!! او خندید و گفت: مادر ، بادمجان بم آفت ندارد…
او از کودکی روح  بلند و بزرگی داشت ،همیشه پیشانی مادرم را می بوسید و خود را شرمنده مادر می دانست.
مادرم به مدرسه ایرج می رفت همیشه معلمان از او راضی بودند ، مادرم می گفت: ایرج که در خانه درس نمی خواند شما چطور می گویید درسش عالی  است!!؟ معلمان با خنده می گفتند:  او هر چه یاد می گیرد در سرکلاس است نه در خانه ایرج  اینگونه بود که می توانست هم درس بخواند و هم کار کند.
او فرزندی بود برای مادر و برادری مهربان برای ما و دانش آموزی خوب برای معلمان بود و زندگی ما همین گونه گذشت.
یک سال هم ایرج در مدرسه قبل از رفتن به جبهه تئاتر بازی می کرد، نقش صدام، آن تئاتر به یاد و ذهن همه آنهایی که آن تئاتر را دیده اند مانده و همواره از او یاد می کنند، این تئاتر شاید به گونه ای بوده که او را برای رفتن  به جبهه هدایت کرد.
همه  در  در راهروی مدرسه جمع  می شدند و تئاتر او را تماشا می کردند جوری بازی می کرد که گویی صدام جلوی آنها ایستاده است ، این آخرین نمایش و مدرسه اش بود.
او در ۱۴ سالگی تصمیم رفتن به جبهه گرفت، مادرم راضی به رفتن او نبود و می گفت: تو می خواهی بروی جبهه چه کار کنی؟ و او می گفت که می خواهم بروم جبهه که از وطن و ناموس ام دفاع کنم.
مادرم که می دانست سن او کم است و او را در جبهه قبول نمی کنند گفت خوب برو.. اما نمی دانست که ایرج زرنگ تر از این حرف ها است او وقتی که رفت ثبت نام کند و از سن اش ایراد گرفتند سن شناسنامه اش را  ۴ سال زیاد کرد و مادر که علاقه او را به امام و وطن دید ناخودآگاه هیچ حرفی نداشت که بزند.
همیشه به مادر سفارش می کرد مادر مراقب خودت باش من جز تو کسی را ندارم، از روز اول هم با روحیه ای که داشت معلوم بود برای ما نیست و اینگونه پرواز کرد و بعد از شهادتش نام خود را جاودانه ساخت الحق که لیاقتش هم بیش از اینها بود و می شود شهید شد و مردی بزرگ ماند.
وی قطعه شعری را هم برای برادرش سرود:
شوق رسیدن در نگاهش موج می زد
معصومیت از روح پاکش اوج می زد
غواص مجنون فرات و رود اروند
منزل نموده در جوار کوه الوند
گرچه مزار و تربت پاکش غریب است
از لطف یارب چون رضایش پرنصیب است
خاکش چو کعبه معبد درماندگان شد
منزلگه معبد پیر و جوان شد
صدآفرین بر مکتب  و آموزگارش
برمادر خوب و صبور و استوارش
عشق است پرواز و رسیدن بی پرو بال
این است اعجاز شهادت بعد سی سال
دو استان البرز و همدان پیوند برادرخواندگی ببندد
آزاده سرافراز جعفر زمردیان که  به همراه جمعی از  ساکنان استان همدان میهمان البرز نشینان شده بود نیز بر روی سن حاضر شد تا از شهید غواص بگوید.
زمردیان گفت: در روابط دیپلماتیک کشورها تشابهاتی وجود دارد در استان البرز و استان همدان نیز گویی این وجه تشابهات وجود داشته باشد  وجه تشابه نام هر دو لشگر سید الشهدا در البرز و همدان یکی از آنها است و به نظرم  این شهید هم آمد تا این تشابهات را بیشتر کند و این دو استان  پیوند برادر خواندگی بخوانند.
وی عنوان کرد:  شهید ایرج خرم جاه  این روزها بین مردم خوب جا باز کرده است موضوع امروز و دیروز نیست به ۲۷ سال پیش باز می گردد و ۲۳ سال آن به روزی  که من از عراق بازگشتم و توفیق آزادگی پیدا کردم.
آزاده زمردیان گفت:  شهیدان زنده اند و  همواره بر عملکرد ما و شما ناظر اند و سپس متنی را خطاب به « شهید ایرج خرم جاه»  اینگونه قرائت کرد:
ایرج جان سلام…
قصه زندگی من و تو قصه عجیبی است، قصه گمنامی تو و قصه شهادتی که نصیب من نشد.
غصه اسارت من که  تمام همه تلخی اش آن نبود که در بند تیغ دشمن بودم برای پدر و مادری که بی تابم بودند پدر و مادری که می دانستم نه زبان گفتن درد و شکایتی را دارند و نه گوشی که خبری اگر هست بشنوند.
حتم  دارم اگر آه و درد و ناله سوزناک شان به گوش اهالی زمین نرسید به گوش آسمانی ها رسید.
آن موقع تو تازه شربت شیرین شهادت را نوش کرده بودی  و در آخرین  سفرت زیرکانه برای مادرت نوشته بودی که صبر داشته باش اگر نیامدم و یا اگر دیرآمدم.
 بعد پرواز را آغاز کردی و بال گشودی در راهی پرفراز و نشیب که این رسم آزادمردان و نجیب زادگانی چون توست برادر
شهادت زیبنده قامت رشیدت شده بود و جایگاه و مقام ات به آسمان ها رسیده بود اما آمدی و در قامت زمینی جعفر نشستی آن نشان ماه گرفتگی روی بازو و آن قد و قامت بلند بالا شد…. نقطه مشترک و مُهر تأیید برادری ما ، تو شدی جعفر، همان نورچشمی مادر و پدری ناشنوا، آمدی تا دلهای شکسته آنها را مرحم باشی، بهانه ای شدی برای وقت دلتنگی، آمدی چون یونس از شکم ماهی، آمدی تا دلهایی را شاد کنی و دوران سخت بی خبری  را بر پدر و مادری بی قرار هموار نمایی، آمدی تا در زمان اسارت من سنگ مزارت  تکیه گاه دستان پدر و بوسه گاه مادرم باشد، آمدی بهانه ای شدی برای گریه های بی قرار هر شب مادر، برای بغض فروخرده پدر، برای ناله های جگر سوز برادر.
آمدی تا اشک های بی تابشان سنگ مزار تو را شستشو دهد، آمدی و شدی چشم و چراغ و سنگ صبور دل  شکسته پدر و مادر ی تا به گاه دلتنگی گوشی شنوا برای زجه های سوزناکشان.
آمدی به اذن او و برای رضای او  که خداوند ارحم الراحمین است.
تو مهربانانه آمده بودی تا سالهای اسارت من به سرآید و من به وطن بازگردم، تو آمده بودی و جای مرا پر کرده بود شبیه یک عکس زنده تا بازگردم و من بازگشتم بعد از ۴ سال چشم پدر و مادرم به دیدن من روشن شد و با آمدنم برادر، عزت تو افزون گردید و من از شأن و شوکت تو عزت یافتم.
تو شدی شهید گمنام و من شدم شهید زنده، تو شدی برادرم پسر حاج باقر و فرزند عزیزکرده پدر و مادر
اگر دردی بود بر سر مزار تو مرحم می گرفت  و اگر مشکلی بود شفاعت تو حلالش بود، چه برکت ها دیدیم از ناز نگاه تو، زمردیان به این خاک بازگشت و خاکی شد و تو به ارفع درجات رسیدی، مزارت شد بوسه گاه پدرها و مادرها، بوسه گاه پدران و مادران چشم انتظار شدی زیارتگاه عاشقان و دل دادگان ، شدی شهید گمنام، شهید بی نشان، مادرانی پیدا کردی به اندازه یک شهر، پدرانی به استواری کوه، دستان مهربان بوستان سنگ مزارت شدند و مشتی ارزن بهانه پرندگان جیره خوار خوان مهربانی ات.
۲۷ سال گذشت…..۲۷ سال که بوی فید می داد، ۲۷ سال از گمنامی تو و صبوری مادرت، آوایی که قلب صبورش به وسعت قلب آسمانها بود و مهربانی اش به وسعت دشت ها و مادری که چشمش پر از برق امید بود که جگر گوشه اش باز خواهد گشت و چشم دیگرش پر از اشک که دریع و درد که روز و شبی گذشت و پسرم بازنگشت..
و حال بعد از ۲۷ سال شکوهمندانه باز گشتی تا خودت باشی، ایرج خرم جاه متولد ۱۳۵۱ سیبستان، از توابع شهرستان ساوجبلاغ استان البرز، غواص گردان فرات که در کربلای ۵ شلمچه آسمانی شد.
آمدی با هویت اصلی ات تا خود را از گمنامی درآوری ، آمدی تا مأموریت دیگری را به پایان برسانی، آمدی و آمدت حکمتی است و دلیلی که رازش در دل تمام کسانی است که امروز اینجا جمع شده اند تا تو را و مادرت را بر روی چشمان خود نشانند، آمده اند تا سرافرازی صبوری این همه سال را به مادرت تبریک بگویند و بر دستان مادرت بوسه زنند.
شهیدان ما مثل ستارگانی در تاریخ می درخشند، با این ستارگان راه را می توان پیدا کرد، آمده ایم  تا از تو بخواهیم شفاعتمان کنی به حق مقام شأن و ولایت، به حق شفاعت دعایمان کن تا از قافله جا نمانیم و وقت ظهور آقایمان گواهی ده که عاشقانه در رکابش برای پیروزی حق و حقیقت زنده باشیم و سرباز ولایت باقی بمانیم.
آمده ایم تا نگوییم خداحافظ، بگوییم سلام برادر جان، ما اینجاییم کنار تو، آرمانهای تو، کنارآنهایی که دوستشان داری….
لحظه به لحظه یادواری شهدای بی ساحل که وسعت قلب هایشان خط ساحل را نمی شناسند و به وسعت آسمانها است، حرف برای گفتن داشت اما زبان قاصر از توصیف آنها است.
یکی از این لحظه ها به باز پخش صدای کوتاهی از « شهید ایرج خرم جاه» در شب اعزام به عملیات  اختصاص داشت، متنی که خوانده می شد مبهم و منفصل بود اما مفهومی که از آن برداشت می شد چیزی شبیه یک وصیت نامه بود،  هر چند آنقدر فضای این یادواره سنگین و حاکی از حضور روح شهید ۱۴ ساله غواص ساوجبلاغی در این محفل نورانی بود، شنیدن صدای شهید ایرج خرم جاه  در مراسم یادواره اش بیش از پیش یادواره ای خاص را در ذهن ها ماندگار ساخت.
اجرای نمایش زنده ای توسط بیسیم چی که از سالهای دور آمده بود تا صدای ایرج خرم جاه را به گوش مادر برساند، شهید غواصی که دیگر نبود و تنها سربند یا زهرایش به یادگار باقی مانده بود  و گره زدن سربند بر سر مادر شهید با همذات پنداری حاضران صحنه هایی را رقم زد که زبان الکن از توصیف آن است.
حمیدرضا عسگری مورودی هم که اجرای این برنامه را عهده دار بود در اثنای این حال و هوا با خوانش قطعه شعرهایی نافذ دم به دم زمان را به سالهای جبهه و جنگ می برد.
یادواره شهدای غواص به همت « اداره کل امور اجتماعی و فرهنگی استانداری البرز»،« سپاه پاسداران و بنیاد شهید و امور ایثاگران» با حضور گسترده مردم  و مسئولان ارشد استانی برگزار شد و نه تنها با ثبت تصاویر از دریچه لنز دوریین ها ماندگار شد که یادمانی به یادماندنی را در تاریخ مصور فرهنگی این استان از حضور شهدا  به یادگار باقی گذاشت.

 

جمعه ۱۵ شهریور ۱۳۹۲ - ۰۹:۲۸
کد خبر : 57722
بازدیدها: 386

پاسخی بگذارید »