چهارشنبه ۰۹ فروردین ۱۳۹۶

تبلیغات

حاج ابراهیم؛ معروف به بمب روحیـه / بازی‌های این دنیا برایش خنده‌دار بود

28 danesheroz خرداد ۲, ۱۳۹۲ ۰
حاج ابراهیم؛ معروف به بمب روحیـه / بازی‌های این دنیا برایش خنده‌دار بود

دانش روز : به حاج ابراهیم می‌گفتند: بمب روحیـه. پاسخش به تمام فراز و فرودهای دنیا، تنها خنده بود و خنده

زنگ خانه را که زدم، همسرش فاطمه در را به رویم گشود.

-منزل حاج ابراهیم اسدزاده؟
بله بفرمایید همین جاست…
از پله ها که بالا رفتم انتظار دیدن حاج ابراهیم را در هر شرایطی داشتم، به جز کشتی!
فاطمه خانم زودتر از من خود را به اتاق رساند و آرام و درگوشی به ابراهیم گفت:حاجی جمع کنید!مهمان آمده.خبرنگاره رسید.
صحنه، صحنه عجیبی بود، حاج ابراهیم مبل ها و میزها را جمع کرده بود و داشت با مهدی(پسر ۱۱ساله اش) کشتی می گرفت!!
راستی تا یادم نرفته بگویم،ابراهیم از هر دو چشم نابینا بود. می‌گویند چشم هایش را در جبهه ها جا گذاشته است.
خلاصه،ابراهیم بارانداز مهدی را نیمه کاره رها کرد و سریع از جای خود بلند شد.
-به به؛ آمدی بالاخره !؟خوب شد که دیر کردی! این پسره دو دقیقه اول پدرِ پدرش که من باشم را درآورد!! شما ندیدی بهتر است.
ناخواسته و بر حسب عادت، دستم را به سوی ابراهیم دراز کردم تا با او دست بدهم.چند ثانیه ای که منتظر دست دادن حاجی شدم،یک دفعه یادم افتاد که ای بابا،ابراهیم نابیناست؛ مهدی پسرش از دور نظاره گر این صحنه بود.
من هم واقعا ناراحت شدم. سکوت که چند لحظه‌ای در فضا حاکم شد، یک دفعه حاجی دستش را به سمتم داراز کرد و گفت:من عادت کرده ام،این سکوت اول یعنی اینکه طرف منتظر دست دادن با توست.
خلاصه در کنار هم نشستیم و ابراهیم شروع به صحبت کرد.از هر چیز ساده ای یک سوژه خنده می ساخت. رابطه اش با مهدی و فاطمه خانم فوق العاده بود.تنها می‌توان گفت ابراهیم،یک بمب روحـیه بود.
untitled
 -خوب.حاج ابراهیم،اجازه می‌دهید شروع کنیم؟
-(با خنده)پسر تو که دو ساعته داری میوه می‌خوری! هنوز شروع نکردی؟ یا حسین!
-منظورم مصاحبه بود حاج آقا!
-یا الله بفرما….
*خوب، اول سئوال های کلیشه ای؛در مورد خودتون بیشتر بگید، و اینکه چطوری جانباز شدید؟
بنده ابراهیم خلیل اسدزاده هستم.ریاضی ام خیلی قوی نیست،اما می‌گویند ۷۰درصدی جانبازی دارم. شانزده سال داشتم، دقیقا یادم هست که یک ماه به ۱۷ سالگی ام مانده بود که جنگ شروع شد.
هر کاری که می‌کردم، پدر اجازه نمی‌داد به جبهه اعزام شوم.خوب یادم هست که چند بار با دمپایی افتاد به جانم! البته این ها همه تاثیرات قدرت دیپلماتیک مادرم در خانه به روی پدر بود. مادر بود بالاخره. خلاصله نمی‌گذاشتند بروم.
یک بار جلو مسجد، با خودم گفتم قاطی بسیجی ها اعزام شوم، وسط های مراسم خداحافظی بود که پریدم در اتوبوس بسیجیان. رفتم و سوار اتوبوس شدم. نقشه،نقشه خوبی بود،تا نزدیکی ها مهاباد هم پنهانی داشتم می‌رفتم.که آنجا لو رفتم. اتوبوس هم مجبور بود که این همه راه را برگشته و مرا به خانواده ام تحویل دهد. هیچ وقت از یادم نمی‌رود! تا ارومیه کتک خودرم…
خلاصه بعد از چندماه التماس، بابا رضایت نامه ام را امضاء کرد.رفتیم و اعزام شدیم و جانباز!
*چهره بچه ها را دیده‌ای؟
نه بابا! داداش ما قیافه حاج خانم رو هم ندیده‌ایم! بچه ها را از کجا ببینم؟یهویی دیدم این دختر را انداخته‌اند به ما! نه. جدا از شوخی فاطمه خانم همه چیز من است.خیلی زحمتم را کشیده است.
*آخرین چیزی که دیدی چه بود ؟
راستش در سنگر نشسته بودیم،یکی از بچه های اهل خوی هم بود. گردنش مانده بود بیرون! یک کشیده چسباندم به پشت گردنش!بعد از آن دیگر چیزی یادم نمی‌آید.
*انگار رابطه شما با بچه ها خیلی صمیمانه است؟
اره بابا،هر روز اینجا کشتی می‌گیریم.می‌رویم بیرون! می‌گردیم.حال می‌کنیم.
فاطمه خانم از آن طرف گفت:این بچه ها را می‌بینی، اصلا مرا حساب نمی‌کنند.از صبح تا شب با ابراهیم هستند.یک رابطه فراتر از دوست دارند.
*طی این چند سال، شده بود که بگویی: این چه کاری بود ما کردیم؟جبهه رفتنتان را می گویم…
من اهل شعار دادن نیستم.زیاد! زیاد شده است.مثلا وقتی می‌بینم بچه ها دارند عذاب می کشند واقعا ناراحت می شوم. اما دوباره به خودم می‌گویم:ابراهیم،همه چیز نعمت است.
*از بین دوستان شهید،دلتون برای کدوم یک بیشتر تنگ شده؟
این سئوال را که پرسیدم،ابراهیم اولین باری بود که سگرمه هایش در هم می‌رفت.
ابروهایش را خم کرد و با صدایی آرام گفت:داغ حاج نوروز، هنوز هم که هنوز است قلبم را می سوزاند.آخرین چیزی که از نوروز به یاد دارم تن خونی و پاره پاره اش است.
*وقتی که بدون چشم از جبهه برگشتی،واکنش پدر مادرت چه بود؟
ابراهیم تا که دید فضا کمی سنگین شده است، زود لبخند را به لبهایش برگرداند و گفت: بیچاره ها هنگ کرده بودند.مادرم را که وقت اعزام با هزار دروغ و فریب بابا،کاشته بودیم. وقتی که مادرم دید یکی دستم را گرفته و از پله ها پایینم می آورد غش کرد. صدای افتادنش هنوز هم که هنوز است در گوش هایم احساس می‌شود. بعدها که بابا دید این همه بچه های مردم می‌روند و شهید می‌شوند برادرهای دیگرم را هم راهی جبهه کرد.
1untitled
*تا حالا شده است که بابت نابینایی خدا را شکر کنی؟
خیلی زیاد.انسان باید شکر گذار باشد. خودش داده؛خودش هم گرفته! ما چکاره‌ایم. در پایم هم چند تا ترکش بود.گفته‌اند باید بریده شود.گفتیم ببرید آقا.خیلی مادرها هستند که سه،چهار تا شهید داده اند،ما که قابل مقایسه نیستیم.
*انقلاب به شما طلبی دارد؟یا خود را از مردم طلب کار میدانید؟
به والله که یک بار هم نشده چنین احساسی داشته باشم. بدهکار هم هستم. که رفتم و نتوانستم جانم را برای انقلاب و امام بدهم.شهید نشدیم … فقط شما را به خدا رهبری را تنها نگذارید.
*روزهایت را چطور می‌گذرانی ؟
طبقه بالای خانه را کردم باشگاه ورزشی.تشک کشتی،بدن سازی! هر چیزی دارم .از صبح تا شب با مهدی هستم. با خانم و بچه‌ها بیرون می‌روم .
ابراهیم بر خلاف خنده هایش پیشانی پر چین و چروکی داشت.نفس هایی عمیق و تبسم هایی معنادار.
می‌خندید؛ اما…
منبع : پانا
پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۲ - ۱۶:۰۰
کد خبر : 19737
بازدیدها: 315

پاسخی بگذارید »