دوشنبه ۰۷ فروردین ۱۳۹۶

تبلیغات

اختصاصي دانش روز:

بسیج مدرسه عشق

danesheroz1 آذر ۱, ۱۳۹۲ ۰
بسیج مدرسه عشق

دانش روز: دارم می روم سفر، غصه نخوری یک وقت! شاید زود برگردم

  به گزارش دانش روز، اصلا ببینم چرا توی چشمهایت غمی را پنهان کرده ای ؟ فکر میکنی هنوز بچه ام و نمی توانم بفهمم پدرم وقتی غمگین است چه شکلی می شود؟ لازم نیست توضیح بدهی، خودم خوب می دانم غمی که در چشم داری برای چیست. خیلی دلم می خواهد یک جوری به تو بگویم من هم غمی دارم از جنس آن که تو داری، از جنس دلتنگی، مگرنه؟

مگر نه که دل تو هم تنگ شده است؟

اصلا بگو چرا این همه سال که دلت برای من تنگ شده بود چیزی نگفتی؟ اشکی نریختی؟!

پدرم، پدر خوب و مهربانم، از من خواسته بودی، پشت سرت توی برف ها قدم بزنم و پایم را همانجایی بگذارم که رد پای تو مانده بود. قدم های تو را می شمردم ولی شماره کم می آوردم. از من خواسته بودی آنقدر که بلدم بشمارم، هوای مادر و خواهرم را داشته باشم و البته می دانم دلت نمی آمد بگویی: «دنبال من بیا!» اما گفتی و هر روز این جمله را تکرار می کنی؛ هر روز که نه، هرشب حوالی همین ساعت که با هم حرف می زنیم.

اولین قدمی که برداشتم و نام تورا آنجا جستجو کردم، ثبت نام در بسیج مسجد محله مان بود. یادت که نرفته پدر جان، همان بسیجی که سالها پیش تو رفته بودی و همان مسجدی که هنوز همان جاست با همان کاشی کاریهای قدیمی و گلدسته های قد کشیده اش.

روزها گذشت و فصل ها و سالها… و من بزرگ شدم پدر عزیزم، حالا آنقدر بزرگ شده ام که دلم می خواهد رد قدم های تو را به اندازه ای که بلدم بشمارم و پایم را بگذارم درست جای همان قدم ها. دلم می خواهد دنبال تو راه بیافتم تا آنجا که هردویمان از نفس بیافتیم و همانجا توی برف ها زانو بزنیم و آنقدر بخندیم که اشکمان دربیاید. به همدیگر نگاه کنیم و تو دست روی شانه ام بگذاری و بگویی:

         پاشو پسر جان، چیزی نمونده، همین راه مستقیم ما رو به مقصد می رسونه!

چند شب پیش خواب تو را دیدم، روی سکوی حیاط نشسته بودی و من را نشانده بودی روی پاهایت. به حوض وسط حیاط اشاره کردی و گفتی:

         پسرم توی این حوض چی می بینی؟

نگاه کردم ولی جز کاشی فیروزه ای رنگ پریده و چند ماهی سرخ کوچولو چیزی نبود. گفتی:

         خوب نگاه کن!

ناگهان از دل آن آب زلال و آن آن کاشی های قدیمی، انفجاری، بلند شد. انفجاری که همه ی حوض را سرخ کرد. ماهی ها مردند و کاشی ها شکستند.

گفتی:

         نترس پسرم. من اونجا بودم، درست وسط انفجار.

راستش را بخواهی ترسیده بودم ولی نمی خواستم چیزی نشان دهم که بفهمی. همانطور داشتم به آن ماهی ها نگاه می کردم که روی زمین خشک حیاط جان می دادند و دلم می خواست یکی یکی شان را نجات دهم ولی نمی توانستم، هرچقدر سعی کردم نتوانستم تکان بخورم.

گفتی:

         واسه این که ماهی ها نَمیرن، یکی باید توی آب حوض خفه بشه! باید بپری روی انفجار. می فهمی یعنی چی؟

بعد شروع کردی به تعریف کردن یک خاطره از جنگ، از روزهای عملیات. گفتی که شما یک گروه بوده اید به نام گروه «شهادت» که از همه چیزتان گذشته بودید. هر دفعه برای باز شدن یک راه مستقیم وسط میدان مین، چند نفرتان داوطلب می شدند. می رفتند و دیگر برنمی گشتند.

نصف شب بود که از خواب پریدم. خودم را توی اتاق دیدم. خبری از هیچکدام آن چیزها نبود، نه از حوض فیروزه و ماهی و انفجار، نه ازمیدان مین و معبر و راه مستقیم. لبخندی زدم و فهمیدم چرا آن خواب را دیده ام.

راستی نگفتی چرا غمی توی چشم هایت پنهان کرده ای؟ نکند هنوز فکر می کنی بچه ام؟! راستش را بخواهی دلم برایت تنگ شده و برای روزی که خودت را از نزدیک ببینم لحظه شماری می کنم. می خواستم امشب این قاب عکس تو را بگذارم روی دیوار و خداحافظی کنم.

فردا قرار است برویم جنوب، عضو تیم خنثی کننده ی میدان های مین شده ام. می خواهم راهی مستقیم پیدا کنم، راهی به سمت تو…

اگر دوباره مرا ندیدی بدان که به تو آن قدر نزدیک شده ام که نمی شود ببینی ام.

علی خانمرادی مربی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان البرز

جمعه ۱ آذر ۱۳۹۲ - ۱۸:۲۵
کد خبر : 75347
بازدیدها: 432

پاسخی بگذارید »