شنبه ۰۵ فروردین ۱۳۹۶

تبلیغات

از ایده ها و ابتکارات سه دختر روستای گراب؛ ما «اسطوره» هستیم؛ باور کنید

danesheroz1 اسفند ۱۹, ۱۳۹۲ ۰
از ایده ها و ابتکارات سه دختر روستای گراب؛ ما «اسطوره» هستیم؛ باور کنید

دانش روز: زنگ می زند. صدایش در آن سوی خط می پیچد. خودش را خانم غلامی معرفی می کند. می گوید: من دانش آموز هستم و در شهر گراب زندگی می کنم. خانم غلامی، کلاس سوم راهنمایی است. با صدایی روشن از من می خواهد تا از وضعیت شهر و مدرسه شان گزارش تهیه کنم

به گزارش دانش روز، حدیث، نام کوچکش است. صدایش ممتد می شود و ادامه می دهد شماره تان را از مدیر یکی از مدارس شهرمان گرفتم. خانم! به گراب، به مدرسه ی ما بیا.

شهر گراب در فاصله ی ۵۵ کیلومتری از شهرستان کوهدشت قرار دارد. میسر کوهدشت به گراب را جاده ای پیچ و پیچ و پر از دست انداز به هم وصل می کند.

راننده می گوید: این جاده، ترانزیت ماشین های عراقی است. ماشین سنگین دارند و از صبح تا شب در رفت و آمد هستند. از کامیون های عراقی عبور می کنیم. جاده ی پای آستان، تو را به گراب نزدیک تر می کند. این جاه با پیچ های خطرناکش، تو را یاد چالوس می اندازد. پیچ هایی خطرناک که جان صدها مسافر و راننده را گرفته است.

دانش آموزان اسطوره در گراب/ سفیر افلاک

راه کوهدشت به گراب به اندازه ی یک اشتیاق می گذرد. راننده پک های عمیقش به سیگار تمام شده است. حدیث، انگار پایش شکسته است و نمی تواند مدرسه برود.

دوباره زنگ می زند و می خواهد به خانه شان بروم. راه خانه شان را بلد نیستم. راننده، نشانی را می پرسد. وارد خیابان مطهری شده ام. پسر و دختر خردسالی مشغول آب دادن به درخت داخل خیابان شان هستند. دختر خردسال مرا می بیند. دختر خردسال که نامش پریا است؛ می گوید: خانم خبرنگار؟!

می خندم. از کجا مرا می شناسی؟ پریا می گوید: خانم! از صبح تا حالا که ساعت ۱۱ است، منتظرت هستیم. وارد خانه شان می شوم. مادر حدیث به مطب دکتر رفته است. سمیرا، فرزند بزرگ خانواده است. به استقبالم می آید. دختری با عصای چوبی در بغل در انتهای حیاط نشسته است.

چشم هایش برق می زند. دستش را برای سلام کردن دراز می کند. می گوید: خانم! من حدیث هستم. حدیث به بغلم می خزد. عصایش را زیر بغل می گذارد. با قدم هایی آرام مرا به خانه می برد.

دانش آموزان اسطوره در گراب/ سفیر افلاک

حدیث می گوید: گروه ما سه نفر است و از تابستان سال گذشته شروع به کار کردیم. نام گروه شان را اسطوره گذاشته اند. این دانش آموز راهنمایی شعر می گوید و داستان هم می نویسد. مقام هم دارد و در مسابقات المیپاد مدرسه شان هم برتر شده است.

حدیث، لحن صدایش آرام است و شعر در آن می دود. او می گوید: سه سال متوالی است که برای مدرسه نمونه ی عفت در شهرستان کوهدشت قبول می شوم، اما به دلیل نداشتن هزینه های آموزشی نمی توانم ثبت نام کنم.

دوستان حدیث، پریسا و فاطمه هنوز نیامده اند. حدیث به وضعیت ضعیف مالی خود و دوستانش اشاره می کند و می گوید: پدرم در قید حیات نیست. پدر پریسا معلول و پدر فاطمه تحت پوشش کمیته ی امداد است. ما با این وضع مالی نمی توانیم برای اجرایی کردن ایده هایمان، وسیله خریداری کنیم. مدرسه مان برای استفاده ی دانش آموزان، نه کامپیوتر دارد و نه اینترنت.

سمیرا، خواهر بزرگ تر حدیث به جمع ما می آید. سمیرا سال سوم دبیرستان است و می گوید: مهرماه پارسال، پدرم تصادف کرد و از دنیا رفت. خانه مان کلنگی بود و برای ساخت آن وام گرفتیم. پدرم وقتی که در قید حیات بود، خودش برایمان کارگری می کرد. حالا پدرم فوت شده است و ما درآمدی نداریم که قسط های وام را پرداخت کنیم.

سمیرا به تنها برادرش اشاره می کند و می گوید: امیرحسین، کلاس دوم ابتدایی است. او که نمی تواند خرج خانه ی ما را تأمین کند. حالا مانده ایم که چطور قسط هایمان را پرداخت کنیم؟ با امیرحسین به طرف مدرسه شان می روم. راه ارتباطی به مدرسه شان با یک پل به هم وصل می شود. پل، ایمن نیست و امکان افتادن دانش آموزان وجود دارد. امیرحسین می گوید: پل، خطرناک نیست!

دانش آموزان اسطوره در گراب/ سفیر افلاک

سمیرا منتظر بازگشت من است. به سمیرا می گویم تحت پوشش کمیته ی امداد نیستید؟ سمیرا دست های امیرحسین را در دست می گیرد و می گوید: تا چند وقت پیش بودیم؛ از وقتی پدرم تصادف کرد به بهانه ی گرفتن دیه، مستمری ما را به وقت دیگری موکول کرده اند.

پریسا و فاطمه هم از راه  می رسند. آن ها هم از ایده ها و آرزوهایشان می گویند. پریسا سال اول دبیرستان است. او هم سفره ی دلش باز می شود.

پریسا هم داستان می نویسد و در برنامه های علمی و پژوهشی فعالیت دارد. پریسا می گوید: گروه تحقیقاتی ما یک باروت و یک جاروبرقی را طراحی کرده است. پریسا از کمبود امکانات در مدرسه شان ناراضی است.

دانش آموزان اسطوره در گراب/ سفیر افلاک

او می گوید: در مدرسه ی دارالفنون شازند، چند ماه مشغول به تحصیل بوده ام. مدرسه ی آن جا آزمایشگاه و کتابخانه ی بسیار بزرگی داشت. ما در این جا آزمایشگاه مان چندان امکاناناتی ندارد. مواد خطرناک آزمایشگاه هم مانند پتاسیم هیچ حفاظی ندارد.

به پریسا می گویم طرح تان، نمونه های مشابهی ندارد؟ چشم های پریسا روشن می شود. دفتر تحیقاتشان را بیرون می آورد. می گوید: با تحقیقاتی که فعلاً داشته ایم؛ نمونه های مشابه آن را پیدا نکرده ایم.

دانش آموزان اسطوره در گراب/ سفیر افلاک

حدیث به وضعیف مالی خود و دوستانش اشاره می کند و می گوید: پدر پریسا معلول و پدر فاطمه تحت پوشش کمیته ی امداد است. ما با این وضع مالی نمی توانیم برای اجرایی کردن ایده هایمان، وسیله خریداری کنیم. مدرسه مان برای استفاده ی دانش آموزان، نه کامپیوتر دارد و نه اینترنت.

پریسا، صحبت های حدیث را در دست می گیرد و می گوید: چند روز پیش از مرکز استان برای بازدید به مدرسه مان آمدند. ما سه نفر برای آن ها از طرح هایمان گفتیم. آن ها خندیدند و گفتند طرح های شما تخیلی است؛ کلِ آموزش و پرورش استان لرستان، سه میلیون تومان بودجه ندارد!

حدیث به پریسا نگاه می کند. حالا من و حدیث و پریسا و فاطمه به کتابخانه ی حدیث سر می زنیم. پریسا می گوید: ما به یک جاروبرقی ساده نیاز داریم، اما هیچ اهمیتی به ما داده نمی شود. حدیث می گوید: آموزش و پرورش، می تواند دانش آموزان بی بضاعت را با برنامه ها و حمایت های آموزشی خود به پایگاه های بالاتری برساند.

او می گوید: هدف آموزش و پرورش و مدارس باید پرورش تفکر خلاق باشــد؛ نه این که به فعالیت های علمی دانش آموزان، هیچ بهایی ندهند.

فاطمه، سکوت کرده است. دست هایش روی دفتر تحقیقاتی شان، سُر می خورد. فاطمه از طرح شان نمی گوید. او از وضعیت جاده و شهرشان ناراضی است و می گوید: جاده ی ورودی شهر ما، خطرناک است.

دانش آموزان اسطوره در گراب/ سفیر افلاک

دل حدیث از گلایه ها لبریز است. حدیث به مقایسه ی کمک های کمیته امداد به خانواده های بی سرپرست اشاره و می گوید: کمیته امداد به خانواده های بی سرپرستی که شش یتیم و یا یک یتیم دارند؛ به صورت یکسان نگاه می کند و مبلغ واریزی به حساب آن ها یکسان است.

حدیث می گوید: طرح های ما در این جا خاک می خورد و آن وقت دیگر شهرها به نخبگانشان پر و بال می دهند. حدیث، اما از توجه برخی معلم ها و مدیرشان راضی است و می گوید: مدرسه ی ما فعال است؛ ما فقط رسیدگی می خواهیم.

حدیث، گراب را شهری با امکاناتی ضعیف می داند و می گوید: مناطق مجاور ما هم محروم هستند؛ ما در این جا داروخانه هم نداریم.

گفت و گویم با این سه دانش آموز تمام می شود. این که طرح های حدیث، فاطمه و پریسا نمونه های مشابهی دارد یا خیر، بر عهده ی کسانی که دلشان برای کودکان این سرزمین می سوزد.

آن ها از تهیه ی گزارش نگران می شوند. اندوه، ترس و تشویش در چشم هایشان راه می رود. آن ها می گویند: خانم! گزارشت که منتشر شد؛ کسی با ما کاری ندارد؟!

منبع: سفیر افلاک

دوشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۲ - ۱۳:۴۷
کد خبر : 97672
بازدیدها: 488

پاسخی بگذارید »